بندگان خود را در مخاوف بلا و مقاحم جلا اندازند . تو نيز تحمّل اين شدّت جهت فراغت شاه واجب دار ، تا پادشاه را در حقّ تو عنايت زيادت گردد ، و ترا منظور مبرّات و محظوظ سنيّات گرداند .
موش گفت : تمثّل تو نتيجهء كفايت و لبّ ذكا است ، امّا مرا استحقاق تقرّب و استعداد تودّد نيست . جادو گفت : آنجا كه سوزن باريك بايست باشد ، شمشير عضب به كار نيايد . موش گفت : راست فرمودى ، و لكن من نه از قرناى حضرت و امناى دولتام ، و نه او را عدم و وجود من مفيد و مضرّ . از تقدّم و تأخّر من شاه فارغ است و من از ارفاق و اشفاق او مأيوس . انزوا اختيار كردهام و اعتزال از شواغل دنيا و ملابست اعمال مصلحت دانسته . نخواهم خود را [
a
234 ] در تشويش تعريف انداختن ، شخت خلقت مرا لايق نيست كه در بهرهء حلقهء كبار مقام سازم . هركه خود را معروف ملوك و مذكور سلاطين گردانيد ، پيوسته قرين خوف و رهين رعب بود . شرّ النّاس من أشير إليه إمّا بخير إمّا بشرّ . پادشاه به حمّام ماند كه هركه اندرون است ، قصد بيرون كند و هركه بيرون است ، عزم اندرون دارد . بعد من از حضرت ملك خير و راحت من است كه عقلا گفتهاند هر كه به ملاحظت پادشاه و ملامحت او مخصوص شد ، روح فراغ به مشام او نرسد و نسيم امن بر رياض خاطر او نوزد . اما اگر تردّدى ضرورى شود ، بايد كه از آن دنو احوال موالى را رشاقتى باشد و ضماير اعادى را حرقتى بود والّا : غدّة كعدّة البعير و موت فى بيت سلوليّة . عاقل بىفايدهاى عظيم در مهلكه خوض نكند و بىرفعت تمام خوف را بر امن ترجيح ننهد .
جادو گفت : رفع موالى و خفض اعادى در قربت ملوك تعلّق دارد . هركه خود را از اساطين سلاطين گردانيد ، اگرچه خامل و جاهل بود ، مردم او را معروف و فاضل دارند . چه پادشاه همچو نفس است و نظر او چون ذهن ، و قبول او چون فهم ، و رعايت او چون فكر ، و عنايت او چون حدس ، و قربت او چون ذكا . چنان كه ضوء ستارگان از استشراق مهر است و ظلمت از بعد آفتاب . مرد