تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
ولادت او محيى خاطر و مبهج ضمير گشت و اجتلاى آن هلاك سبب مزيد اجتذال شد . در ترتيب تربيت او انواع تعظيم و تكريم به جاى آورد . چون كودك هفت ساله شد ، خسرو روزى به شكار رفت . دو گوسفند كوهى ديد با بچّه . خسرو قصد بچّه كرد ، مادر خود را مجن آن محن ساخت . خسرو قصد آن مادر كرد . نر خود را ترس آن ترس گردانيد . خسرو چون عواطف و عوارف ايشان بديد ، غشيته ندامة الفرزدق حين أبان النّوار ، با خود گفت : جايى كه گوسفند را چندين رأفت و شفقت بود بر فرزند خود ، من به شفقت و رقّت اوليتر بودم . وزير چون آن بشنيد ، او را بشاشت فزود . شاه را گفت : از بهر نفاذ قضا و امضاى قدر از خاتون انبساطى ظاهر شد . شاه فرمود كه : عرض عزيز او از دنس هفوت معصوم بود و ذات همايون او از كبوت زلّت دور . امّا نصاب ولاى من ثابت نبود و دوحهء هواى من راسخ . وزير چون از خدمت عودت نمود ، در ترقيح شاهزاده و توشيح مادرش اشارت كرد ، و بعد از آن [
b
233 ] پيش خسرو رفت و گفت : حقّهء وديعت بنده بفرمايد آوردن . شاه فرمود تا حقّه را آوردند . وزير گفت : خداوند بفرمايد يكى از امناى دولت و نجباى حضرت تا بر مضمون اين حقّه اطّلاع يابد و احوال آن عرض دهد . خسرو به شخصى اشارت فرمود . آن كس مكمون حقّه را مشاهده كرد . در او آلت مرد ديد . خسرو را گفت . در حال از او استكشاف آن سرّ فرمود . وزير گفت : چون به هلاك خاتون مثال دادى ، حبلى بود . نظر به عواقب واجب داشتم و خود را به شحط اين آلت از درن تهمت پاك گردانيدم . ترا بشارت باد كه خاتون باقى است ، و شاهزاده فرزندى است به شرف نجابت مشرّف و به عزّ رشاد مكرّم ، و هر دو را به حضرت آورد . خسرو از كمال فطانت و شمول شهامت عجب داشت ، و او را به انواع تبجيل و اصناف تفخيم مخصوص گردانيد . اين حكايت از آن اعادت افتاد كه جهت ترفّه خاطر و تسلّى ضمير خداوند