تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 416

مساهمون:

ص٤١٦
سبيل تبذير و اسراف خرج كنند ممقوت و مبغوض باشد . سخن نيز كه به لغو و هجو مستعمل شد ، ركيك و خسيس گشت . جادو گفت : اين احتراز و توقّى ثمرهء كفايت است و اين تحرّز و تنوّق مقتضاى عقل . اما پوشيده نيست كه حلاوت عسل از آنيهء قضّه و فضّه تفاوت نپذيرد . و فضيلت چون ابر مطير است كه استمطار او به هر جاى ممكن است . مردم به فضل شريف باشد ، نه به فضول ؛ و به محصول قبول يابد نه به اصول ، و به اعلاق موقّر شود نه به اعراق ؛ كه فضايل عزّ محض و جلال مطلق است . و عاقل چون احوال مخدوم خويش مشاهده كند و او را محقّق شود كه بها و ابها و خنا و ازرا تعلّق به نضارت و خطارت و حقارت و صغارت او دارد ، همّت بر دفع بليّات و ردع اذيّات او مقصور گرداند ، و نباهت و رفاهت خويش در آن داند ، چنان كه ايرا خسته كرد . موش گفت : نتيجهء صفاى تو خير ابدى است و ثمرهء ولاى تو ذخيرهء سرمدى . اگر فايدهء اين حكايت مبذول دارى ، حمل آن بر وفور شفقت و شمول رشاقت تو افتد .

حكايت

جادو گفت : شنيدم كه خسرو را زنى بود به كمال حسن مشهور و به فيض ظلف مذكور . خدّى چون گل بهارى و زلفى چون مشك تاتارى . لبى چون بسّد و قدّى چون نوشاد . به ملاحت آيتى شده ، و به لطافت حكايتى گشته . رشك صور مانى چين و انگشت‌نماى حور العين . شعر
وقف الهوى بى حيث أنت فليس لى * متقدّم عنه و لا متأخّر [ b 232 ]
خسرو پدر او را كشته بود . اگرچه مفتون جمال و واله غرام او بود ، از او احتراز كردى ، از آنكه مىانديشيد كه نبايد كه به انتقام متأهّب شود و حقد سفك