خون پدر او را بر تقرير تغرير دارد .
روزى هر دو به خلوت بودند وصايف وظايف پيش ايشان حاضر كرده .
خسرو از سر شعف و غايت شغف با آن سرو قدّسيم خدّ تقرّبى نمود . زن از روى تخفّر و از شدّت تشوّر دست بر سينهء او نهاد . خسرو از تخت بيفتاد . آن حركت انديشهء او را مدد داد . پنداشت كه آن جرأت سبب انتقام است . با خود گفت كه :
اگر در اين محقّر تغافلى رود ، فردا به جايى انجامد كه از تدارك آن قدرت قاصر آيد . حالى او را به ايرا خسته كه وزير او بود سپرد و فرمود تا در سفك او مبادرت نمايد و قتل او از فرايض دارد . وزير او را برد . چون بر حال او عثور يافت ، زن حبلى بود ، وزير را گفت : اگر مجرم منم اين درّ كه در صدف دارم معصوم است و ثمر آن شجر عالى است . از شاه مهلت خواه تا وقت تسليم اين وديعت و تفويض اين امانت .
وزير انديشيد كه خسرو فرزند ندارد كه قايم مقام او را شايد . اگرچه امروز مغمور قرّت غيظ و مقهور حرّت قيظ است ، فردا كه نواير غضب ساكن گردد و دواير خشم زايل شود ، ذكر فرزند او را در حيزّ ضجرت اندازد و غصّهء فتك او را دامنگير شود ، مرا از او ملامت و غرامت باشد . پيش خسرو رفت و احوال عرض داد . خسرو از غايت خشم و شدّت حدّت فرمود كه : دروغ مىگويد ، امتثال امر ما واجب دار و تلويح حكم ما را ميان بند . وزير متردّد بازآمد . در حال [
a
233 ] حجّام را خواند و خود را خادم كرد ، و زن را در حرم خويش سپرد ، و آلت خود را در حقّهاى نهاد و به حضرت خسرو رفت . چون شاه او را چنان متغيّر و متضوّر ديد ، احوال از او پرسيد . وزير گفت : از اتمام اشارت مرا اين حيرت افتاد ، و حقّه را به خسرو سپرد و گفت : توقّع به كمال انعام و شمول اكرام خداوند چنان است كه اين امانت در خزانه فرمايد نهادن و در صون آن تأكيد فرمودن كه چيزى نفيس است .
خسرو مطلوب او را به اسعاف رسانيد . بعد يك چند زن خسرو پسرى زاد كه انوار رشاد از ناصيهء او متلالى بود و آثار سداد از جبهت او متوالى . دستور را