گفتند :
شعر
رأيت العقل منّى طار لمّا * رأيت معربدا يهوى إلينا
فقلت و قد سمعت له بخير * حوالينا اللّطام و لا علينا
جامه پيش زاهد افتاد و زاهد از آن حال غافل و از آن حادثه فارغ . چون شرطه در خرابه آمدند ، جامه و زاهد را به حضرت پادشاه بردند . شاه فرمود تا زاهد را تعزير كردند و در اطراد و اضطهاد او مثال داد .
اين حكايت از آن اعادت افتاد تا معلوم گردد كه هركه صحبت اراذل طلبد و مجالست سفها اختيار كند ، به چنين مثالب و معايب گرفتار آيد . من كه اتّحاد و اعتضاد [
b
230 ] تو برگزيدم ، نصايح فضلا را رقم نسيان كشيده بودم ، آنكه گفتهاند كه : هركه ملوّثتر ، از حليت خرد عاطلتر .
شعر
ما بقى فى النّاس حر * لا ولا فى الجنّ حرّ
قد مضى فخر الفريقين * فحلو العيش مرّ
[ بيت ]
آستين گر ز هيچ خواهى پُر * از صدف مشك جوى ز آهو دُرّ
اكنون كه بر سخافت تو وقوف يافتم و غور حماقت تو بدانستم ، شهريار را اعلام دادم . اگرچه فضلا گفتهاند كه : هركه امانت را انكار كند و سرّ فاش گرداند و انعام منعم را متضمّن منّت نشود ، خداى تعالى او را به فتك و هتك گرفتار گرداند .
و هركه را چنين وقاحت و وتاحت بود ، از نعمت و حرمت او را ترفّع و تمتّع مباد ، و وفادت او روى افادت مبيناد . اكنون چون شهريار را كمادت خاطر آمد ، تعريضى كردم . راى منير او آينهء سراير است و خاطر ازهر او ترجمان افهام . مرا در اين انها معذور دار . اگر هزار مصادقت در ميان ما راسخ بود و مصافات در ذاتالبين شامخ جاى ، كه ولاى خداوند و مصالح دولت او آمد ؛ مجال صداقت اصدقا مسدود