تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢
شعر
و لو ترمى بلؤم بنى كليب * نجوم اللّيل ما وضحت لسار و لو لبس النّهار بنى كليب * لدنّس لؤمهم وضح النّهار
اين حكايت از آن اعادت افتاد كه ميان من و تو علويان گواه‌اند و بر كيفيت احوال ملأ اعلى واقف كه تو چه بدايت كردى و تقديم خيانت از چه وجه واجب داشتى . و اگر نه آن است كه سيرت كرام اظهار سرّ و اجهار راز نيست ، من آنچه از تو صادر شده است ، به تمام و كمال عرض دادمى ، و لثام انتقام بر روى مخالصت كشيدمى ، تا شاه مجرم را از محرم و خاين را از صاين باز دانستى . من اگر در اين ورطهء هايل و وحل غايل هلاك شوم ، نقض عهد و نكث ميثاق جايز ندارم . خرس گفت : راست گفته‌اند كه : از مصافحت ارباب وقاحت دور باش و از مصاحبت اصحاب وتاحت احتراز كن [
a
230 ] تا چون زاهد به بلا ابتلا نيابى و در تعذيب و تثريب گرفتار نشوى . شهريار گفت : تنقيح خاطر و تهذيب ضمير از امثال بديع و حكايت غريب حاصل آيد . اين حكايت عرض كن .

حكايت

خرس گفت : شنيدم كه مردى بود عفيف ، به يمن زهد مخصوص و به عزّ ظلف موصوف . مقتداى ابدال و مرشد ارداف اقيال . شبى به شهر مىآمد . دزدان او را عريان كردند . زاهد چون به در شهر رسيد ، عارى و عاجز در شهر نتوانست آمدن . در خرابه‌اى رفت . در خواب شد . اندر آن شهر پادشاهى بود اسير شهوت و مولع خلوت . معاشرت را طالب و مباشرت را متأهّب . شبى تنها قصد حمام كرد . دزدان جامهء او بدزديدند . چون از گرمابه درآمد ، جامه نيافت . همچنان عريان به سراى رفت و عرانين دولت و اساطين حضرت را بخواند و فرمود كه : ظاهر و باطن شهر بجوييد ، هركجا كه چنين جامه بيابيد ، جامه و دزد را پيش من آريد . چون طرّاران بر آن حال اطّلاع يافتند ، در وقت جامه را به خرابه انداختند و