حكايت
شتر گفت كه : نجّارى زنى داشت به حسن بلقيس و فعل ابليس . تهتك را شعار ساخته و قحت را دثار كرده . از عفّت نشوز جسته و از صلاح طلاق ستده .
خزى را جلباب كرده و رجس را لثام گردانيده . آن فاحشه را معشوقى بود . هر شب كه نجّار بخفتى ، زن بىتوقّف پيش معشوق رفتى و چندان كه خواستى به معاشرت و مباشرت بودى و به اختيار خويش عودت نمودى . نجّار بر عثرات او عثور يافت ، عثار او را طالب شد و با خود گفت : فواحش او را فاش گردانم و قبايح و فضايح او را به اسماع رسانم ، و طلاق و اطلاق او از مواجب دارم .
شبى مترصّد بود . چون آن فاحشه جهت فواحش استنهاض نمود ، در ببست .
چون زن از آن سماجت و مخازى فارغ شد ، باز آمد ، در را بسته يافت :
مُؤْصَدَةٌ فِي عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ .
تضرّع كرد و ابتهال واجب داشت . شوهر به اعوال او التفات ننمود و گفت : فردا هتك و سفك تو فريضه دارم و اقارب ترا بر عجم و رجم تو مستحث شوم . زن گفت : اگر بر فضيحت من اصرار خواهى نمود و ديگران را بر بوار من تحريض خواهى داد ، من خود را در اين چاه اندازم تا بشاير عشاير من ترا به خون من بگيرند و اخاير ذخاير تو از تو بستانند . مرد جواب نداد . [
b
229 ] زن سنگى بزرگ اندر چاه انداخت و خود به گوشهاى ايستاد . نجّار چون آواز شنيد ، بيرون آمد كه احوال مشاهده كند . زن در خانه رفت و در ببست و مستغيث و مستجير شد .
همسايگان جمع شدند . زن گفت : شوى من مردى معيل و عييل است و از سدّ رمق فرزندان عاجز . هر شب مرا بگذارد و تا اين وقت در طلب فواحش باشد .
مرا طاقت تحمّل اين ضجرت و قوّت تجرّع اين حسرت نيست . هر كه را جدّ ناعس و بخت متقاعس باشد ، اين معاشرت و مباشرت لايق بود . خويشان زن نجّار را پيش قاضى بردند . قاضى به حبس او اشارت كرد و به انواع تشديد و تهديد از او كابين بستد . مرد مىرفت و مىگفت :