مسكت و دليل منكت منقطع گردانم . و اگر از ملاقات من او را تخفّر حاصل آيد و تشوّر دامنگير شود ، و كتمان اسرار واجب دارد ، به انفعال او را مجرم گردانم .
پس بىتعلّل به حضرت شهريار رفت . زاغ را ديد با شتر در اين قال و قيل بود ، و شتر زبان از جواب محصور و نيّت بر تعريك خود مقصور گردانيده . خرس را تصوّر فاسد در غرقاب خيانت كشيد و نقض عهد او را در لجّهء نكث انداخت ، شتر را گفت : ثاب فهمك بعد أن صرد سهمك . اين اطراق و حيرت به وقت تقديم خيانت بايست كردن و اين روز تشويك و تعذيل ياد آوردن . امّا طلب علوّ قدر و روم سموّ منزلت ، صحيفهء كفران نعمت ترا پيش داشت ، و دست جهالت رقم ضلالت بر تو كشيد . ندانستى كه مبتقل را اين تهوّر و تصدّر نرسد ، و ارتباك گوشتخوران ترا مسلّم نشود . شتر را چون آن افترا به گوش رسيد ، ارتعاد و ارتعاص در او راه يافت . زاغ را اقشعرار او حجاب ظنّ از پيش خيال يقين برداشت . به آواز گفت :
الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ .
حضرت شهريار مأنس مقادس است ، حنادس مناحس را در او مجال نيست . چه نور انصاف خداوند غياهب ضيم و كدرت ظلم را محو كرده است .
شتر خرس را گفت : اين سرّ را به مشافهه با تو گفتهام يا كسى ديگر با تو نقل كرده است ؟ اگر تو شنيدى ، پيش از بحث شاه چرا مستور داشتى ؟ كه عقلا گفتهاند : هركه ارباب جرايم [
a
229 ] و اصحاب جراير را شناسد و از انها تقاعد نمايد ، مساهم مجرم و مشارك مخطى بود و به عاقبت آن و بال و نكال به دو عايد شود . چنان كه درودگر را با زنش افتاد .
شاه فرمود كه حسن شمايل ما از اكتساب فضايل حاصل شده است ، و شمول درايت از اقتناص فرايد ميسّر گشته و هيچ حكايتى نباشد كه ضمن آن از فايدهاى خالى بود ، اين حكايت بدايت كن .