مجانست را راه مسدود است ، و اين وفاق ما از سر نفاق مىباشد . مرا در قلع او استبداد بايد نمود ، پيش از آنكه فرصت تعريك من يابد . تقريب تو او را مغرور گردانيد . برد غداة غرّ عبدا من ظمأ . شهريار داند كه هر زن كه از شوى نشوز كرد ، و خادم كه از مخدوم خويش متنفّر شد ، صلاح در اطراد و ابعاد ايشان است . و چون شتر چنين گفت ، دانستم كه سخن عقلا از تلوّث شبهت مصون است و از ريب فضول دور ، آنكه گفتهاند كه : هر شعر كه به وزن خوب و معنى بكر و قافيهء لطيف و رديف دلاويز باشد ، و كتابى كه سخنان آن عذب و مهذّب بود ، و زندگانى كه ايّام آن از كدرت تغيّر و شدّت تحيّر محروس بود ، مردم قدر آن ندانند و اندر كنه لذّت آن نرسند و از روى حقارت و تأفّف در آن نگرند .
چون شير اين سخن بشنيد ، گفت : شتر را آن تمنّا نباشد ، از آنكه او را شجاعت ذات و جرأت مناهضت نيست ، و نه اصيل و متأثّل است كه در طلب علا و بسطت متعثّر شود ، و در روم سنا و مزيد قدرت متدثّر گردد . و اندر اين لشكر از نوع او نيست كه به مظاهرت و مظافرت او مكافحت نمايد ، و نه از من استخفاف و ازرا ديده است كه به انتقام آن وثوب واجب دارد . و چون [
b
226 ] داند كه از اهتصار من قاصر است و از اهتضام من عاجز ، خود را در اين معركهء مبيد و هاويهء مرغم نيندازد ، و نه مرا در امور پادشاهى و احوال جهاندارى غافل ديده است كه اين تمنّاى فاسد و اين آرزوى نامحمود در خاطر آرد ، و نه در اهتمام لشكر از جانب من قصورى بوده است كه به واسطهء تفقّد و تعهّد ايشان استنصار طلبد و استنجاد واجب دارد ، كه عقلا گفتهاند كه : پادشاه بايد كه لشكر را چنان دارد كه از ملوك اقطار و سلاطين آفاق به رفق و شفقت و لطف و عنايت چنو پادشاهى نيابد .
امّا تو برو تا من در اين حادثهء ملم و واقعهء مدلهّم تأمّلى فرمايم و رغوه را از صريح دور گردانم .
چون خرس رفت ، زاغ را خواند و مجارى احوال او را نمود . زاغ گفت : خاطر ازهر آينهء اسرار فلكى و ترجمان غيب ازلى است . به جايى كه سورت راى مبارك