تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 403

مساهمون:

ص٤٠٣
مرتعص گشت و آثار آن تجهّم بر بشرهء او ظاهر شد . زاغ را گفت : خواهم كه مرا بر خبو ضمير و سرّ خاطر او وقوف باشد كه مخدوم عاقل و خداوند كافى اهتمام خدم واجب دارد و از شوب تبرّع و شوط استزادت محروس ؛ خصوصا از آن كسى كه انيس مشفق و جليس مرفق باشد . زاغ گفت : اگر شهريار فرمايد ، بنده به استطلاع آن قيام نمايد . شير گفت : اين نه حالى است كه به تفحّص ميسّر شود و نه حالتى كه به استبحاث معلوم گردد و اگر نه در آن ايغال رفتى ، بودى كه بر دقايق و حقايق آن وقوف افتادى . امّا فضلا گفته‌اند كه : عاقل سه چيز از مردم مستور ندارد : يكى علّت از طبيب ، و دوم ادويه از عطّار ، و سيم سرّ از اصدقا . ممكن باشد كه او [
b
224 ] بر سرّ خود از سر دورانديشى كس را اطّلاع ندهد كه اثبات اسرار پيش اغيار از كثرت سخافت و قلّت كفايت باشد . زاغ گفت : چنين است كه بر لفظ اشرف رفت ، و ليكن چون با محصور تعب و مهصور نصب مجالست رود ، از فلتات زبان او در اثناى بيان بر خفاياى جنان او وقوف توان يافت . شير گفت : در اين معنى متيقّظ باش و در تفحّص احوال تنوّق به جاى آر . زاغ نزديك شتر رفت و با وى قواعد و داد مؤكّد گردانيد و بنياد ولا مرصوص كرد ، و چندان كه ممكن بود ، جهد مبذول داشت ، بر مكنون ضمير او اطّلاع نيافت . روزى زاغ بر درختى بود بر لب آب . شتر رفت تا آب خورد ، در آب ماهيان ديد ، گفت : خنك شما را كه از مخدومتان روعى نيست و نه از اقران انديشه‌اى . چون اين معنى به سمع زاغ رسيد ، حالى به حضرت شير آمد و احوال عرض داد . شير از آن متفكّر شد و گفت : شتر را از من فزعى هست ، همانا كه از افعال و اقوال من او را تشدّدى حاصل آمده است و يا از تضريب كسى مستوحش گشته و آن را به حضرت ما انتما داده . اگر من در بحث اين كار خوض فرمايم و در تعرّف آن جد نمايم ، ممكن باشد كه بيكبار متنفّر شود و رقم عقوق بر خود كشد و از خدمت حضرت تخلّف نمايد . و اگر اهمال جايز دارم ، او همچنان در مقاحم عنا و مخاوف