حكايت
خرس گفت : شنيدم كه فلّاحى عزم خانه كرده بود ، گرگى قصد او كرد . فلّاح بگريخت و بر درخت رفت . بالاى درخت مارى ديد و در بن درخت گرگ . ميان دو خصم عظيم و دو دشمن لئيم متلدّد شد ، با خود گفت : نه روى عروج و نه قوّت انحدار . به شاخى تمسّك نمود و به تناول خرما مشغول شد و با خود گفت : يا مار از درخت بيفتد ، يا گرگ برود ، يا به مخلب فنا و انياب انقضاى عمر گرفتار آيم ، كه فضلا گفتهاند كه : چارهء اقتناص عافيت و دفع حلول نقمت صبر است .
اين حكايت از آن تقرير افتاد كه حادثهء ما بر اين منوال داند . امّا عقلا گفتهاند كه : هركه بر ادواى علّت و ارواى غلّت خود قادر باشد و در آن تهاون نمايد ، مرگ را به مغناطيس جهل سوى خود كشيده باشد . و يقين بدان كه اگرچه دشمن تو قادر و قاهر بود ، چون از هجوم تو ايمن و از وجوم تو فارغ باشد ، اعنات او سهل و اسحات او آسان حاصل آيد . چه حوادث روزگار به مردم از تغافل لاحق مىگردد .
شتر گفت : به شرك چكاوك نتوان گرفت و به حبال ببر هزبر صيد نتوان كرد .
خديعت كبار به خلاف ختل صغار است ، نبينى كه بدانچيز كه طفل مغرور شود ، مراهق را مغتر نتوان گردانيد ، از آنكه كنه كفايت هركس ظاهر است و غور هر صنف معلوم . و سخن آنگه مؤثّر باشد كه بر مزاج مستمع ايراد افتد ، رأس اللّعب عرفان الحريف . و باز را به چينهء كبك صغو نباشد ، و كبك به طعمهء باز ميل نكند .
صلاح ما معاندت شير نيست ، بلكه فلاح من در آن مشاهدت مىافتد [
b
223 ] كه در ميان مردم روم و دل بر تجرّع نكبت و تحمّل شدّت نهم و چون امثال خويش رقيع و قريع را امتثال نمايم ، كه روزى مقدور لابد برسد .
شعر
الرّزق عن قدر لا الضّعف ينقصه * و لا يزيدك فيه حول محتال
بدانكه هركه رفاهت طلبيد ، به بلاهت منسوب شد و هركه فراغت جست به سفاهت گرفتار آمد ، و هركه بغى كشت ، صدمت درود . خبث ضمير هرچند