شوى عهدى است كه من مقصود هيچ مرد به انجاح نرسانم و مطلوب هيچ معاشر را به اسعاف نپيوندم تا از شوى طلاق نستانم . اگر شما را تمنّاى وصلت من است ، از من [
b
222 ] مهيّا دانند ، امّا اخفار ذمام و احناث عهد سبب عذاب ابد و عقاب سرمد است . مرا مهلت دهيد تا بروم و از شوى طلاق بستانم و باز آيم . آنگه از شما هر كه خواهد مناكحت مرا متأهّب و خطبت مرا مستعدّ گردد .
دزدان گفتند : يا اطلاق ، يا قتل ؛ و اهراق خون عورت شرط مروّت و حريّت نيست ، پس او را اطلاق كردند . زن پيش شوى آمد و احوال عرض داد و او را گفت : مرا طلاق ده تا پيش دزدان روم كه با ايشان تقرير عودت دادهام . خلف الوعد خلق الوغد . اخلاف قول محظور عقل است و منكر خرد . شوى او را اجازت داد . به نزديك دزدان باز شد . چون او را ديدند ، در تصديق قول و ابرار قسم او عجب ماندند و قصد خزى او نكردند و اعادت او با جوايز فراوان جايز داشتند و او را پيش شوى آوردند و بر عصمت او سوگند خوردند .
اين حكايت از آن انها افتاد كه با ارباب وفا و اصحاب صفا بشاشت و هشاشت شرط است . خرس گفت : سبب وفا و حفاظ تو از آن است كه ترا به جان امان داد و از آن نايرهء مهلك و دايرهء معرك برهانيد ، امّا احتياط بايد كرد و شرط توقّى به جاى بايد آورد كه نبايد كه چنان كه غطاى ارعا بر صفحات حال تو كشيد ، وقتى ترا در هاويهء اعنات و سراب ارتكاب اندازد . امّا چون جاى ثبات و محلّ استنامت اين است ، استبداد نماى تا او را از اين جايگاه جلا حاصل آيد . ليكن اين حال مستور دار و تغيّر و تحيّر را به خود راه مده و به انتظار فرج باش .
لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً .
چاره آن است ، چنان كه فلّاح را با گرگ و مار افتاد .
شتر گفت : ايادى تو [
a
223 ] مستفيض است و اردان احسان تو عريض ، به حكم اصطناع اين حكايت اختراع فرماى .