مردم همه منهل صدق و صفا و مشرب حفظ امانت و وفا است ، چنان كه تو كه انجاز وعده واجب داشتى و اسعاف مطلوب فريضه شناختى . از اين مال منال خويش ساز كه مرا بدين احتياجى نيست .
اين حكايت از آن بدايت افتاد كه ترسم كه شير از اين سيرت اضراب نمايد ، و از اين تقزّز او را تبرّم حاصل آيد . خرس گفت : انصاف محل احتراز و جاى توقّى است . شتر گفت : إذا نبابك منزل فتحوّل . ما را از اين جايگاه انتقال واجب است و تحويل [
b
221 ] فريضه . خرس گفت : به هر طرف كه نهضت رود مردماند و هرجا كه باشيم مطاوعت و مشايعت شخصى بايد كرد ، و از اين مخدوم فاضلتر و متّقىتر نيابيم . چون از اين ورع عابد و عفيف زاهد در چنين تمزّع و تهزّع مىباشيم ، از ديگران چه توقّع بايد داشت ؟ شتر گفت : نه روى اقامت و نه وجه نهضت است . تدبير صون عرض و حفظ دما به چه طريق ممكن گردد ؟
خرس گفت : چون مرد كافى كامل را اضطرارى حاصل آيد و نكايتى گريبان گيرد و در مورط نكادت و شوط آزار گرفتار شود ، بايد كه تحمّل شدايد و تجرّع كاس عوادى كند ، و در مجال افراص مترصّد خلاص باشد ؛ چنان كه مار با مارافساى كرد . شتر گفت : تسلّط فكرت بغايت است و روع هلاك به كمال ، اگر اين حكايت بدايت فرمايى ، فوايد آن ملجأ خاطر و منجأ ضمير گردد .
حكايت
خرس گفت : شنيدم كه مارافسايى در كوه مار مىگرفت . مارى او را بديد ، بگريخت . مارگير بر عقب او برفت و او را بگرفت . مار خود را مرده ساخت .
مارگير چون او را چنان ديد ، متلهّف شد و گفت : اگر اين زنده بودى ، به سبب او منال اقبال من بغايت رسيدى و ايسار و يسار من به كمال پيوستى . اكنون مهرهء او را بيرون كنم . چون مار عزم او مصمّم ديد ، گفت : وقت تشرّب و هنگام تحرّك آمد .
به يك لسع او را به فنا برد .