رسيد ، منهزم شد . جولاهه چوبى بر دم او زد و دم او ببريد . مار در سوراخ رفت ، جولاه عودت نمود .
سالى ديگر ملك خوابى ديگر ديد . جولاه را خواند . جولاه گفت : بر اين علم مرا عثورى نيست و بر اين صناعت اطّلاعى ندارم . ملك به اضطهاد او مثال فرمود . جولاه سه روز مهلت خواست و با خود گفت : مفتاح اين شدّت و مصباح اين ظلمت مار است . وقاحت بايد نمود و حلّ اين عويص از او طلبيد . پيش مار رفت و به انواع تضرّع نمود . مار گفت : به شرطى اعلام دهم كه بدايع صنايع ملك پيش من آرى و از قبايح و فضايح توبه كنى . جولاه گفت : مذعن اوامر و ممتثل نواهىام . مار گفت : برو بگو كه ديدى از آسمان شغال و روباه مىباريد .
مرد آمد و ملك را انها داد . ملك سه هزار درم ديگر به دو داد . مرد سيم به خانه برد ، گفت : مار بدان قناعت [
a
221 ] كند كه از من به دو ضررى نرسد . ديگر سال ملك همچنان خوابى ديد ، جولاه را خواند و پرسيد . جولاه سه روز مهلت خواست . از اخفار ذمام و نقص عهد نديم ندم بود . چون نكادت بغايت و نجادت بىنهايت شد ، مغيث و مستجير جز مار را نديد . پيش او شد ، رهين تحيّر و قرين تسدّر ، حياء كحياء مارخة ، و در تبصبص و تملّق مبالغت نمود و از صدق نيّت و صفاى عقيدت مار را گفت : هرچه اين نوبت ميسّر شود ، پيش تو آرم .
مار گفت : برو بگو كه ديدى كه از آسمان گوسپند مىباريد . جولاه آمد و ملك را گفت ؛ ملك بر عادت سه هزار درم او را كرامت كرد . حالى مال پيش مار برد . مار گفت : مرا بدين افتقار نيست ، نه از اين آوردن شاكرم و نه از آن منع شاكى .
اقتضاى آن سالها آن بود و اقتضاى اين سال اين است . جولاه گفت : سبب اين حال اعلام فرماى . مار گفت : آن سال كه سباع مىباريد ، ابناى روزگار را طباع سباع بود و يكى از ايشان تو بودى كه كفران نعمت كردى و مرا بدين صفت ابتر گردانيدى .
ديگر سال كه شغال و روباه مىباريد ، مردم همه خاين و ماين و ختّال و ختّار و منافق و مماذق بودند ، چنان كه تو با من كردى . و امسال كه گوسپند ديدى ، خواطر