مضطرم ضمير شد و او را گفت : چنين است كه مىفرمايى ، دور افلاك و سير انجم طباع را متغيّر گرداند و مزاج را از قرار معهود انحراف دهد . ترسم كه شير را از تناول ميوه تبرّم حاصل آيد و به اكلت گوشت رغبت صادق شود ، كه حيوان در ضير و خير تبع زمانه است . هر يسر و عسر كه از شخصى صادر گردد ، سبب انقضاى زمانه و اقتضاى اتّصالات سيّارگان بايد دانست ، چنان كه جولاهه را با مار افتاد .
خرس گفت : روايح نصايح تو متضوّع است و مزارع بدايع تو نضير . اگر اين حكايت از روى عنايت اعادت فرمايى ، درّ فوايد آن وشاح ارواح شود و حسن عوايد آن لقاح اشباح گردد .
حكايت
شتر گفت : شنيدم كه جولاههاى بود . زن را گفت : به مهمّى از مهمّات كه تعلّق به نظام اسباب و قوام امور دارد خواهم رفت . بايد كه شرط صلاح و عفّت و ستر و صفوت به جاى آرى . زن گفت : به سعادت به كفايت غرض مبادرت نماى و از من و خانه خاطر مرفّه دار . مرد ساعتى برفت و بعد از آن عودت نمود . زير تخت پنهان [
a
220 ] شد . زن پنداشت كه مرد عزم مصمّم گردانيد . گوشت آورد و مغمّا پخت و در زير تخت نهاد و معشوق خود را بخواند . تا زن در اين حركات بود ، مرد مغمّا بخورد .
چون معشوق آمد ، زن ديگ مغمّا پيش آورد . تهى بود . گرد سراى برآمد تا باشد از اجانب كسى را ياود . نيافت . متسدّر و متشوّر بماند . معشوق خايب و خاسر بازگشت . مرد بيرون آمد و از سورت حميّت كودك را بزد و به قذع و قذف زن مبالغت نمود . در آن وهلت پادشاه آن شهر خوابى ديده بود و فراموش كرده .
فرمود كه معبّران آرند ، نيافتند . زن جولاهه از غصّهء مغما و از تعنيف شوهر و تخجيل معشوق با خود گفت : شوهر را به حكم معبّرى به پادشاه سپارم . إن هلك