عير فعير فى الرّباط . به حضرت پادشاه رفت و گفت : شويى دارم كه او را سهم الغيب در طالع است و بر دور افلاك و احكام نجوم ماهر ، و در تعبير خواب بر يوسف كنعان راجح ، امّا لجوج است . بىتشويك و ارتعاص و تعريك و التحاص اعتراف نيارد . پادشاه حالى قصّاد به استدعاى او فرستاد . چون حاضر شد ، شرح خواب از او استنطاق فرمود . گفت : من مرد جولاهم . ملك به ارغام او مثال داد . جولاه از شدّت تعزير و سختى تنغيص سه روز زمان خواست . ملك او را مهلت داد . جولاه گرد شهر و نواحى ولايات و پيرامن خرابهها مىگشت و مىگفت :
شعر
أشكو إلى الرّحمن سبحانه * تقّلّب الدّهر و عدوانه
سوم روز در خرابهاى رفت . مارى او را گفت : موجب اجهاش و سبب استيحاش چيست ؟ جولاهه احوال عرض داد . مار گفت : اگر ترا از اين غرقاب خذلان و موج احزان خلاص دهم ، آنچه از منايح ملك حاصل آيد به مناصفه باشد ؟ جولاه [
b
220 ] گفت : جمله را به خدمت آرم و من از آن نحلان به امان راضى شوم .
مار گفت : برو ملك را بگو كه به خواب ديدى كه از آسمان شير و گرگ و پلنگ مىباريد . جولاه آمد و ملك را بگفت . ملك به انواع اهتشاش نمود و سه هزار درم او را ارزانى داشت . جولاه مال به خانه برد و با خود گفت : اليسر فى الإيسار و العسر فى الإعسار .
نعمت سبب وسامت حال و قسامت احوال است . به مار نتوانم داد . امّا اگر تغافل نمايم مار را غضوبت حاصل آيد و به اذيّت و بليّت من كوشد . اوّل به شدخ او قيام بايد نمود ، بعد از آن مال را به فراغ خاطر به مصالح خود صرف بايد كرد .
چون اين خطور خطر در خاطر او گذشت ، حالى قصد مار كرد . مار از دشت مىآمد . جولاه را با چوب ديد ، گفت : مكافات تمساح آمد و مجازات سنمّار