به غايت رسيد و شدّت الم او به سقم انجاميد ، با خود گفت : مترصّد اين كار بايد بود و خود را از اين شنوت و كبوت ببايد رهانيد ، و صورت واقعه معلوم گردانيد و جمال نزاهت [
b
211 ] خويش از حجاب ارتياب به درآورد . حالى به مجثم مرغ رفت و در رصد بايستاد . چون مرغ خايه نهاد ، موش بيرون آمد و ستان باز افتاد و خايه بر كنار گرفت و بچگان او دنب او را به دندان مىكشيدند تا به در سوراخ .
چون شوى آمد ، صورت حادثه عرض داد ، او را گفت : اگر مصدّق ندارى ، امروز توقّف فرماى تا مصداق سخن ظاهر شود و از نسيم يقين غمام ريب انقشاع پذيرد و جوّ رفاهت از سحاب اضطراب پاك گردد . مرد آن روز در خانه معتكف شد و آن حال مشاهده كرد ، و از آن تعزير بىوجه و تعريك بىجرم زن متندّم شد .
حالى دامى ترتيب كرد و فخّى به دست آورد تا آن بىحفاظ طامع و آن سارق مارق را در دام آورد ،
كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ ،
بر او خواند . روز ديگر موشى به حكم ضيافت به نزديك آن موش آمد . بر سبيل موافقت هر دو جهت آوردن خايه به درآمدند . مهمان در شرك هلاك افتاد . موش خايهدزد رهين تذلّل شد و قرين تبذّل . خاطر مكمن حقد و ضمير مسكن ضغن . با خود گويان دريغا رفيق شفيق و جليس انيس و خليط نشيط . من انتقام را چگونه متأهّب شوم و شكايت اين بليّت با كه گويم . ايذاى مهمان قهر ميزبان است و ازراى خادم استهزاى مخدوم . چه هر كه سگ را زند ، شبان را زده باشد .
بعد اعوال و ابتهال در مضمار تفكّر جولان نمود و در لجّهء تدبّر غوّاصى كرد .
همّت بر بوار كدخدا موقوف و نهمت بر ابادت موذى موكول . بعد تسدّر فهم و تحيّر خاطر با خود گفت : استطاعت من خرق جامه و ثقب خانه باشد ، و قوّت من تلّوث حطام و تعوّث مقام . اما گفتهاند مهمّات كه [
b
212 ] به وحدت التيام نپذيرد و به تنهايى نظام نگيرد ، به مظافرت انصار و مظاهرت اخيار در ضبط آيد و به استرفاد اخوان و استسعاد اقران ميسّر گردد ، كه عاقل ملابست هر شغل و مباشرت هر عمل به سطوت و قوّت خويش ممهّد نتواند گردانيد ، و به طريق