تعريك و تشويك مگردان . ربّ عطب تحت طلب . و بدانكه در حضرت من كفات بسيارند كه با راى ايشان بسيارى از معظّمات امور و معضلات كارها به نجاح و صلاح توان رسانيد و بدينسبب گفتهاند : عزّ الملوك بالمماليك . و دانى كه از گوهر ما كسى دشمن را كه از دودمان ايشان بوده است ، تخاضع و تواضع ننموده است ، فكيف كه طايفهاى را كه مثل تو باشند كه پيوسته حمّال اطفال و باركش حزب خامل و حامل به حكم زمرهاى غافل بودهاى . و ترا بارى ، سبحانه و تعالى ، به جاى ذلاقت و حذاقت ضخامت جثّه و جسامت ذات داده است .
شعر
كبرق لاح يعجب من رآه * و لا يشفى الحوائم من لماق
آنكه از تو انديشه كند [
b
207 ] و بر احوال و اقوال تو واقف بود ، هرگز خطرهاى در خاطر او راه نيابد و هنر من به خلاف اين است كه آنكس كه از من به دو هرگز ضررى نرسيده باشد و به سطوت من ابتلا نيافته ، به يك تهوّر او را مكروب و مهروب گردانم . اقتضاى راى من آن است كه سبب اين سفك و علّت اين مقاتلت من نشوم . اگر بدين كلمات مفيد و وعظ مريح ترا تنبيه حاصل آيد ، فهو المراد ، و اگر نه در تنگناى حوادث بينى آنچه لايق چون تو بىحفاظى و موافق چون تو وغدى باشد . من ردّ النّصيحة رأى الفضيحة .
گرگ برفت . چون به نزديك پيلان رسيد ، او را اعلام دادند . به احضار او مثال فرمود . چون به حضرت شاه به عزّ مثول مشرّف شد ، به شرط تحيّت استقلال نمود ، عزّ توقير او را كرامت كرد و مقدم او را مبجّل داشت . گرگ چون اجازت اداى رسالت و تبليغ مشافهات يافت ، به عبارت عذب و بلاغت لطيف تحميلات ايراد كرد . شاه پيلان را از آن تجهّم خاطر و تضرّم ضمير حاصل شد ، او را گفت :
شعر
فقر الجهول بلا قلب إلى أدب * فقر الحمار بلا رأس إلى رسن
چون بازگردى مخدوم خود را بگو كه در بسيط زمين از ملوك و سلاطين