يابد ، و ديگر كه بغض ايشان در دل لشكر شاه ثابت شود ، و سوم آنكه لشكر او از او مضطرّ گردند و از امتداد مدّت حيران شوند . اكنون رسولى بفرماى فرستادن و او را وصيّت فرماى تا بر خبايا و خفاياى خصم اطّلاع يابد . اگر در طبع او تودّد را مجال بيند و صغو او بر زوال استيحاش موقوف ، از او خلوت اقتراح كند و در سرّ استصلاح را طالب شود ، تا او را خورتى در طبع و وهنى بغايت در دل ثابت گردد ، و از تهذيب كار و تشذيب احوال و اهتمام رعايا و ارعاى خدم غافل شود ، و بذل اموال و هزينهء خزاين او را سود نمايد و خلف ضميرش ظاهر گردد .
و بفرماى تا از سيرت لشكر و سريرت اكابر او متعرّف باشد و بر سرّا و ضرّاى ايشان وقوف يابد كه چون ترا بر احوال دشمن اطّلاع افتاد و بر قوّت و ضعف او وقوف حاصل شد ، خاطر از تفكّر آن كار قاصر نماند و ضمير از تدبير عاجز نيايد ، از آنكه نصر و ظفر و فوز و تأييد به تحفّظ اوقات و صون هنگام منوط آمد . و چنان كه در مصالح خويش تيقّظ شرط است ، در مفاسد دشمن تنوّق از مواجب بايد شمرد ، همچنانكه شطرنجباز كه اگرچه همّت بر بازى خويش مقصور مىدارد ، اما نهمت بر بازى خصم موكول گرداند . و نگر كه در كفايت مهمّات اغتفال و در گزارد امور اختبال نرود ، كه آنگه مثال تو همچو مثال كسى باشد كه بر اندام او خدشهء ناخنى باشد و او در معالجت آن تهاونى نمايد ، و آن را به شطارت وزنى ننهد ، تا آن جرح غور پذيرد و مجال اندمال مسدود گردد .
اما بايد [
b
206 ] كه رسول كه مندوب رسالت خصم شود و متوجّه حضرت دشمن گردد ، بر عدد و عدد تو واقف باشد و بر نفس و نفايس تو مطّلع و بر حال عرض و عرض تو عارف . و نبايد كه به مال مايل بود و به اسباب دنيا راغب . و نبايد كه مردى باحيا و يا متكبّر و يا به خود مغرور باشد كه آنگه به تزويق زبان اغيار مغتر گردد . اينچنان كسان را فرستادن ، مفاسد بر مناجح راجح آيد و ضير بر خير بچربد . پس در ميان اكابر دولت و اساطين حضرت كافى طلب كردند كه او را قدرت سؤال و جواب و قوّت عرفان خطا و صواب باشد ، و به غرض خويش