تقحّل . از بذاذت حال او پرسيد . شتر گفت : خداوندى دارم حريصتر از كلاب و وقيحتر از ذئاب ، لئيمتر از مادر و شومتر از قاشر . بىرحمتر از جلّاد و بىشفقتتر از حسّاد .
خرگوش گفت : به حكم شفقت ترا تعليمى دهم كه اگر آن را بر صحيفهء خاطر و صحايف ضمير خود نگارى ، از شدّت اسفار و اثقال اوقار خلاص يا بى .
شتر گفت : اگر اين انعام مبذول دارى و اين عواطف كرامت كنى سعى تو مشكور باشد و وعظ تو مقبول . و به هر جاى كه اقامت رود ، شكر اين رأفت و حمد اين مكرمت گفته آيد ، [
b
204 ] و مجازات آن به قدر استطاعت استقلال رود ، و اين ايادى كه بىسابقهاى مبذول داشته باشى ، به منن نامتناهى مقابل افتد .
خرگوش گفت : چون ترا نمك بار كند ، در راه اگر جويى باشد تو خود را در او افگن ، و اگرچه شتربان در تعذيب تو سعى نمايد و در تضريب تو مبالغت كند ، البتّه نهضت را به خود راه مده تا نمك تمام بگدازد . چون با وى دو بار چنين معامله رود ، شتربان بار تو سبكتر گرداند ، از مشقّت تحمّل نمك و غايت ثقل بار خلاص يا بى .
شتر بدان ايعاظ سلوت يافت و رايحهء تسلّى از مهبّ نجاح به مشام او رسيد و شجرهء امنيّت او از لواقح آن تلويح مثمر شد . دو سه نوبت آن معاملت با شتربان بكرد . شتربان دانست كه او گرد محال و احتيال مىگردد و بر آن حركات نامرضى اصرار خواهد نمود . بعد از آن بار او پشم كرد . از آنجا كه كمال غفلت و قلّت فطنت او بود ، در آب نشست . شتربان در انهاض و استنهاض او تقصير كرد ، چندانكه پشم آب را انتشاف نمود شتر عزم نهوض كرد ، البتّه ميسّر نشد . از آن حركات ناواجب و غفلت مفرط متأسّف و متلهّف گشت ، و در آن تحفّر و تشمّر هلاك شد . المرء يدبّر و القضاء يدمّر .
و اين حكايت مبنى است بر آنكه افتكار خصم و تنوّق او در امضاى عزيمت ممكن باشد كه به خلاف تدبّر و تفكّر راى تو بود ، و امّا تبصبص و تملّق كردن و