پادشاه كه شوكت لشكر خود و صولت ايشان چنان كه هست نداند ، به دو آن رسد كه بدان سوار صيّاد رسيد .
شهريار از او استعادت آن حكايت كرد .
حكايت
روباه گفت : شنيدم كه صيّادى بود و يك قلاده سگ داشت كه بدان شكار كردى ، و در خانه گربهاى داشت . روزى آن مرد نشسته بود . بنجشكى در خانه آمد . گربه او را بگرفت . مرد را بشاشت زيادت شد و ارتياح بغايت پيوست . روزى ديگر چون عروس فلك از تتق افق طلوع كرد و بر مركب اوج در مضمار عالم جولان نمود ، و راقدان عالم عنصرى را از وسن غفلت يقظت ارزانى داشت ، مرد صيّاد با سگ گربه را به شكار برد . به مرغزارى رسيد كه مشك تاتارى از عرف ازهار آن به رشك بود ، و سلسبيل از غيرت عذوبت ينابيع آن قرين حيرت ، آهويى از طرفى سانح شد ، صيّاد سگ و گربه را رها كرد . چون سگ گربه را بديد از صيد آهو اعراض نمود و روى به گربه نهاد . گربه [
b
203 ] از بيم سگ سادر و متلدّد به چپ و راست مجال و مآل مىطلبيد و مفزع و مهرب مىجست . از غايت اضطرار به صيّاد التجا آورد . بجست تا در حضانهء صيّاد استذرا نمايد . از سطوت سگ قوّت او ساقط شد . بر روى اسب افتاد . از خدشهء چنگال او اسب برميد ، سوار را بيفگند . گردنش بشكست . در آن بذاذت حال با خود مىگفت : اين جزاى كسى است كه از گربه صيد آهو طلبد .
شعر
و إنّ الّذى يرجو نوالا لمالك * كمن ظنّ أنّ الفقع فى الأرض كوكب
اين حكايت از آن ايراد افتاد كه كافى داهى آنكس است كه از هركس آن توقّع دارد كه بر اتمام آن قادر باشد . سپاه ما را استطاعت مقاومت و قوّت مصارحت نيست . امّا آنكه پلنگ گفت ، بدان متأهّب شدن ضررى عظيم را