دست چون در دامن جاهت زدم نبود عجب * گر رسد پاى شرف بر فرقِ علّيّين مرا
بر راى جهان آراى خافى نمانده باشد كه گوهر شريف از صدف كثيف آيد و گل خودرنگ از خار بىسنگ زايد . در اين حال نبايد كه حقارت ذات من سبب عدم التفات گردد . لا يكال الرّجال بالقفزان .
و معلوم است كه در نهاد آدمى از جمله جوارح چشم كوچكتر آمد ، ليكن به واسطهء آن هر چه محسوس است كه او را حايل نباشد و بعد مسافت حاجز نيايد مىتوان ديد . و عقلا گفتهاند كه : شرف آدمى بر ديگر حيوانات بدان دو اندام خرد است كه يكى محلّ قوا است و منبع تمييز و مركز اجتهاد و به وسيلت او بر انواع مختلف عثور يابند و بر دقايق و حقايق حوادث مطّلع شوند ، و دوم آن است كه سبب بثّ فضايل و ظهور فواضل آمد .
شهريار از تقرير روباه استراحت يافت و به قهر دشمن و قمع عدو واثق شد و با خود گفت : المرء لا يعرف ببرده كالسّيف لا يعرف بغمده . پس روزى جهت استشارت اختيار كرد و آن روز اصحاب براعت و ارباب رفاعت را حاضر گردانيد و گفت : در اين مهمّ عظيم و امر مليم چه مىبينيد ؟ بايد كه آراى خويش را بر اين كار موقوف گردانيد و اطراف مصالح و اكناف مفاسد را باز بينيد ، كه شحط وطن و شط عطن صعب است . پادشاه مرگ بر ترك ممالك اختيار كند و حتف بر حيف بگزيند .
شير گفت : آنچه مقتضاى راى و نتيجهء فكر من بود عرض [
b
202 ] دادم ، بدانيد كه نظام دولت و قوام حضرت به تألّب لشكر تعلّق دارد و بىتوقّف به محاربت اقدام بايد نمود كه گفتهاند : السّيوف على مقادير الأعضاد تفرى . اميد است كه غمام تغيّر احوال انقشاع پذيرد ، و مهر ظفر از فلك تأييد طلوع كند و ماه جاه به اوج فوز رسد .
پلنگ گفت : من آنچه به تشييد ممالك و احكام مسالك تعلّق دارد ايراد