شير گفت : راى جهان آراى ملك مصيبتر ، امّا در اين استشارات كه بنده را بدان مشرّف گردانيد ، اگر از او كلمهاى [
a
198 ] صادر گردد كه مصالح ملك و دوام مملكت را متضمّن باشد ، نتيجهء خاطر پاك خداوند است ، كه وقتى به حكم تشريف در خيال بنده مستودع فرموده است ؛ و اگر بنده در ايراد كلمات مخطى آيد ، حمل آن بر قصور فهم و بلادت خاطر بنده فرمايد . و بر راى همايون عرض مىافتد كه لشكر منصور خداوند به شجاعت معروفاند و به حماست موصوف .
صيت ايشان در مبارزت انتشار يافته است و سمعهء مراست جمله در عالم مستفيض شده ؛ و اقطار ممالك خداوند حصين است ، نشايد كه به يك سطوت خصم و شوكت دشمن جلا اختيار كنى و از مسكن مألوف و منشأ معروف اعراض نمايى كه عقلا گفتهاند : محمود ابد و مسعود سرمد آنكس است كه تا زنده باشد در خصب و نعمت و امن و فراهت روزگار گذراند ، و چون وقت ارتحال و هنگام انتقال آيد ، محترم و موقّر روى در نقاب خاك كشد .
شعر
عش عزيزا أو مت و أنت كريم * بين طعن القنا و خفق البنود
چنان كه آن پادشاه منجّم را گفت . شهريار پرسيد كه : چون بود اين داستان ؟
حكايت
شير گفت : چنان شنيدم كه به شهر بابل قاعدهاى قديم و عادتى مستمر بود كه اعيان ممالك و رعاياى مسالك پادشاه به اختيار خويش داشتندى . در آن مدّت پادشاه نو نشانده بودند و زمام مملكت به دو سپرده ؛ و مضارّ و منافع و مسارّ و مقاطع به دو تفويض گردانيده ، و شقاوت و سعادت خويش در امتثال و تمرّد او دانسته . روزى از آن پادشاه حركتى نامرضى صادر شد كه طباع از جنوح و خواطر از صغو او مستوحش گشت . رقم عزلت بر او كشيدند و
تَنْزِعُ الْمُلْكَ
بر او خواندند و در اطراد [
b
198 ] و ايعاد او يك كلمه شدند .