يابد ، به وقاحت انجامد و اگر مستور ماند به اضطهاد گرايد . و نيز از صاحب ثروت ، هنر اندك بسيار نمايد و تموّه نامرضى و هذيان بىوجه او مردم به تأويل نيك گردانند ، و خسّت طبع و لؤم فعل او به نزديك وضيع و شريف نيكو نمايد . از جهت آنكه به انعام او توقّع دارند و به احسان او اميدوار باشند . و ظاهر است كه كافى كامل آنكس است كه به مال ، نظام احوال هر دو عالم در تصرّف آرد . چه مرد درويش در مجالس و مآنس و محافل و مرافل پيش اكابر و اصاغر به هوان مبتلا بود و رهين ازرا . و بدانكه ايسار و يسار پادشاه وافى وفا و حافظ اخلاص رعايا است ، از آنكه از مردم بعضى توقير پادشاه به اميد احسان واجب دارند ، و بعضى از بيم خذلان فريضه شناسند . و از پادشاه معسر و سرور معدم توقّع برّ و ترصّد خير نباشد و از اين سبب عقلا گفتهاند :
شعر
يرى المرء أحيانا إذ اقلّ ماله * من الخير أبوابا فلا يستطيعها
پادشاهى از دشمن سمج و عدوى سخى ستدن ممكن نگردد و طالب مستحقّ [
a
194 ] ندامت و مستوجب ملامت باشد . و عقلا گفتهاند كه : به حضرت ملوك و به بارگاه سلاطين ، از پنج نوع مردم مستحقّ اصطناع و سزاى استعلا باشد : يكى در حقّ اصحاب مروّت و ارباب فتوّت از او ايادى صادر گردد ؛ و دوم آنكه جهت مصالح مخدوم خويش خود را در ورطهء هايل و مهلكهء مبيد اندازد ؛ و سيم آنكه پادشاه او را به نظر رأفت منظور داشته باشد ؛ چهارم آنكه از عبوديّت و خلوص طويّت او مملكت را بسطتى و حضرت را وسعتى بود ؛ پنجم آنكه به قلّت التفات و حرمان مأخوذ باشد ، و چون خداوند را تغلّب حرص و تسلّط شهوت مستحث مىآيد و لشكر را به تدثّر اشارت خواهد فرمود و به سبب زيادتطلبى به ولايت دشمن خواهد خراميد قريب و غريب را مغمور برّ و مرموق احسان فرمايد داشت .
و پيوسته كه بندگان به تألّب مال و تعطّف رجال در حضرت مبارك تعريض