دشمن ، سيم در تجارت دريا . اين سه كار جز به اقتحام و شطارت و اعتسار و جسارت ميسّر نگردد ؛ كه حكما گفتهاند كه ترك تفكّر در هر مهم كه كسى خوض كند مذموم است ، الّا [
b
192 ] وقت مصارحت دشمن و مصاحرت اعدا . و پادشاه چون در سماحت ببندد ، و ادرارات و تسويغات را در توقّف نهد و از تدبير مزيد دخل و تضعيف ارتفاع تقاعد نمايد ، خلايق را خلوّ خزانه معلوم گردد . موالى را تقصّف حال حاصل آيد ، و معادى را جرأت زيادت شود . مهابت شاهى و سياست پادشاهى منقصت پذيرد . و چون اين هر دو كه قوام مملكت و نظام دولت بديشان است نماند ، مهمّات انحطاط پذيرد و احوال روى به انحدار نهد . مثال او مثال كسى باشد كه به حكم ارث مال وافر يافته بود و از تسلّط غفلت و قلّت فطنت به انفاق آن مال موروث به طريق اسراف استبداد نمايد . لاجرم عاقبت حال و نهايت احوال او به خزى و فضيحت و هوان و مذلّت كشد . از آنكه تا مردم را عزيمت بر زيادتطلبى مقصور نباشد ، محافظت محصول او را ممكن نگردد .
و من در اين معنى كه مبالغت مىكنم و بر اين گفتار مثابرت مىنمايم ، تشييد مبانى سلطنت و تأكيد قواعد دولت مىطلبم . اگر ايراد اين كلمات خللى را متضمّن است و غرض اين حال نقصى را سايق ، حمل آن بر قصور فهم و فتور راى بنده فرمايد كردن نه بر طلب خذلان دولت و روم خسران حضرت مبارك . هنج گفت :
شعر
و من لا يمكّن رجله مطمئنّة * ليثبتها فى مستوى الأرض تزلق
بر شاه پوشيده نمانده باشد كه روباه را در منشأ و مولد خويش چندان تسلّط و تبسّط باشد كه شير عرين را در مخاوف بيگانه و مقاحم مجهول نبود . و هر كه قصد قلع كسى كند و جهت جث كسى به خانهء او رود ، اگر حوادث روزگار [
a
193 ] و عوايق فلكى او را در مورط عنا اندازد ، بوار و نكال را به مجرّهء شقوت به خود كشيده باشد . كالباحث عن حتفه بظلفه . و اگر چنان كه كسى را ضررى رساند و