خسرو گفت : نه ، امّا مروم خاطر و مشعوف ضمير آن بود كه مدّت عمر او امتداد يافتى ، و امد بقاى او را اجتهارى بودى تا حظّى اوفر و نصيبى اكثر از لذّات اين جهان برداشتى . ديوانه گفت كه : از سلوت ماضى و نعمت گذشته با وى اثرى باقى بود ؟ خسرو گفت : از لذّات فوت شده چگونه اثر باقى تواند بود ؟ ديوانه گفت : از لطايف ناديده و حلاوت ناچشيده راحت مىيافت ؟ خسرو گفت : نه .
ديوانه گفت : چون از عوايد ماضى حاصلى و از فوايد مستقبل فايدهاى نبود ، چنان دان كه امتداد مدّت او را نتيجه همين خواست بود ، و اين زندگى مستقبل را به اضافت ماضى ببرد ، و پندار كه عمر تمام يافت .
خسرو از كلمات ديوانه انتباه يافت و از آن مناظره او را افاقت حاصل آمد ، و ديگر بار روى به تدبير ملك و تفكّر كار آورد ، و او را مصوّر شد كه اگرچه او را نظر سليم و راى مستقيم نيست ، امّا در آن تنبيه محق است و در آن تثريب مصيب . و از اين سبب گفتهاند : لا تقف مع من قال وقف مع ما قال .
و اين حكايت از آن تقرير افتاد كه اگر به تحمّل كلف دخل زيادت نشود ، بىاحتمال مؤونات ضيم به خرج بتوان كاست . و عقلا گفتهاند : البادى أظلم .
بدآموز بتر از بدفعل است خصوصا كه متعلّم بر تعدّى قادر بود و بر عدوان توانا .
و هم حكما گفتهاند كه : سخن چون تخم است در اين زمين پراگنده . از آن بعضى رزق مرغان گردد [
a
191 ] و بعضى به آفتاب خشك شود و بعضى بر سنگ افتد نرويد . امّا آنكه نموّ پذيرد ، ريع آن ده بار چند تخم بود و از سخن چندان عزّت و ذلّت حاصل آيد كه افهام به انجام آن نرسد و ديدهء عقل نهايت آن نبيند . آن كس ريع آن بردارد كه كارد .
و اگر حالى از ثمرهء آن استمتاع نيابد ، به خواتم كار و عواقب حال از آن نصيبى وافر و حظّى تمام بردارد . و از آن سبب عاقل از آن سخن احتراز كند كه به سبب آن رهين تقريع و اسير تصديع خواهد شد .
و فضلا گفتهاند كه پادشاه را صيت شرف و سمعهء صلف آنگاه ميسّر گردد كه