اصناف عنايات مخصوص گشتم و از ملاحظت اقبال محسود امثال و مقصود اكفا شدم و چندان فوايد دينى و عوايد دنياوى ادّخار افتاد كه اولاد و اعقاب مرا تا وقت انقراض عالم كفايت است . اگر عنايت فرمايد به اعلام اين حكايت با ديگر انعام مضاف شود ، حمل آن بر فيض كرم افتد .
حكايت [
a
183 ]
زروى گفت : چنان شنيدم كه زرگرى غلام را فرمود كه وقت زفاف است و هنگام عرس ، مطربى بيار . غلام مطربى را گفت : به وثاق مخدوم من بيا تا در حقّ تو اصطناعى رود . مطرب گفت : داماد اين عروسى از تغلّب هوا و تسلّط صبوت مىكند يا مادر و پدر اين تزويج واجب ديدند و اين زفاف فريضه شناختند ؟ غلام گفت : ترا با اين سؤال فاسد و استنطاق نامرضى چهكار ؟ امّا راست گفتهاند كه :
سخافت مطرب و حمق درزى و خرق معلّم پوشيده نماند . مطرب گفت : من اين استكشاف از سر خبرت مىكنم ، از آنكه مادرم نوّاحه بود . چون او را استدعا كردندى ، پرسيدى كه : متوفّى از عزيزان است كه عدم او را تأثيرى باشد ؟ يا نه جهت آنكه نياحت من آن كس را لذّتى دهد كه متوفّى انيس وحشت و رئيس قريحت او بوده باشد ؟ چه اگر متوفّى عزيز و مكرّم و مشعوف و محترم نبودى ، هرگز اقدام قدم جايز نداشتى ؛ و اگر من به عرس شما حاضر شوم و داماد عروس را از سر عشق نخواسته باشد ، از الحان من خاطر او ارتياح نپذيرد . و اين حكايت از آن اعادت افتاد كه هرچند كه ما مشفق باشيم و كمال و تعطّف حضرت به غايت رسانيم ، چون آثار اشفاق در خاطر شما نبود ، تحنّن ما مفيد نيايد .
بعد از آن [ آهو ] گفت : هرچه سوانح راى شريف است و مقتضاى طبع لطيف ، و متصوّر شود كه تكليف آن احتمال توان كردن . بفرماى تا متكفّل آن شويم و همم در طلب رضا مقصور داريم .
زروى گفت : مطلوب ما از شما آن است كه انصاف محفوظ باشد و انتصاف