حسب تقريب به ارزانى دار كه از تفوّق احرار و تسفّل اغمار بر فضيلت پادشاه وقوف يابند و از مراسم خدمت به امداد نعمت دليل گيرند ، كه حضرت پادشاه مطامح ابصار و مطارح افكار است . و چون آهو شرف مثول ياود و به عزّ ملاحظت مكرّم شود ، در سؤال و جواب تعجيل مفرماى كه هرچند كه از استهوا ايمن بود و از تقصّف مرفّه ، امّا دهشت حضور پادشاه عظيم است و وقار درگاه غالب . و چون از تعرّف احوال شروع فرمايى و در استخبار اخبار ابتدا كنى ، نخست مناغات او واجب دار و از وعثاى سفر و تعب راه او بپرس . بعد از آن از حال سباع تفحّص فرماى و او را به لطف انبساط زيادت كن و حيا و توقّى و تهوّر و تشوّش را مجال مده كه هيبت جايى بايد كه دشمن [
b
178 ] به چشم حقارت در تو نگرد . و ايشان در اين وهلت از تو محترز و متخوّفاند . بعد از آن سؤال و جواب را به من تفويض كن كه عقلا گفتهاند : پادشاه نبايد كه با رسول مناظره كند ، از آنكه اگر پادشاه غالب آيد ، او را از آن جمال نيفزايد ، و اگر مغلوب گردد نقصى تمام بود .
پس ايشان در اين مشاورت بودند كه حاجب بار آمد و از وصول آهو و شهود وجود او اعلام داد . زيرك مواعظ زرو را امام ساخت و پند او را اذعان نمود . آهو درآمد قرين تهدّد و رهين تلدّد . و چون از خدمت فارغ شد ، زبان به دعا گشاد و گفت :
شعر
قد كنت أحسب أنّ الشّمس واحدة * حتّى رأيت لها شبها من البشر
زيرك بر احوال او عثور يافت . دانست كه از خشيت مضطرب است و از خوف مضطرم . روى به دو كرد و تلطّف بسيار او را ارزانى داشت و از حال سباع بپرسيد . آهو جوابى چنان كه به اصابت فكر او لايق بود و به رصانت راى او موافق بازداد . زيرك او را گفت : خاطر خويش از اين تسدّر و تكدّر پاك گردان كه كهترى كه در او مناط صلاح و مطار خيرى باشد ، اگر مبغوض ازل بوده باشد ، مسعود ابد