حكايت
زروى گفت : چنان شنيدم كه بازرگانى بود به وفر وافر مشهور ، و به ايسار و يسار مذكور ، به كمال فطانت موصوف و به فيض شهامت معروف . بر عادت خود روزگار به موهوب خود ارتجاع نمود . بازرگان به استرجاع مشغول شد . از آنكه دانست كه وقت تحوّل و هنگام تنقّل است . پسر را بخواند و جمله دفاين و خزاين به دو سپرد ، و او را گفت :
اى فرزند ! در اكتساب اين مال بسيار استخفاف تحمّل كردهام و از اراذل كاس ازرا تجرّع نموده . گاهى از خوف ضرّا مستظلّ اغمار بودهام ، و وقتى جهت جذب منفعت متابعت اذمار فريضه شناختهام . بايد كه در تحفّظ آن تيقّظ به جاى آرى و در تصوّن تنوّق از مواجب شناسى . چه مال وقار احيا است و حليت حالت موتى .
و سه جنس مردماند كه از خاتمت كار غافل باشند ، لاجرم ريع عاقبت ايشان ملامت بود . يكى آنكه به وقت زراعت تقصير كند ، چون به وقت حصاد رسد ، پشيمان گردد ؛ و ديگر آنكه فرزند خود را بر تعلّم علوم ندارد و در مغانى معانى ممكّن نگرداند تا چون فرزند ديگران را به زينت [
a
171 ] فضايل متحلّى بيند و به زيور درايت موشّح ، به تلهّف بىفايده و تأسّف بىنفع مأخوذ شود ، و سيم آنكه به ريعان عمر و عنفوان شباب مال موروث و مكتسب را به اسراف هزينه كند .
چون به قلّت قوّت و وهن اعضا ابتلا يابد ، و قواى ظاهر و حواس باطن اختلال پذيرد و از عدم مال و ضعف حال ، روزگار در تشوّك دل و تهوّك بخت گذراند و در حيرت ابد و حسرت سرمد بماند .
و بازرگانان گفتهاند كه : غلام مسرف متلف كه در اختزال مال خداوندگار خويش افراط نمايد اما به حليت بصارت موشّح باشد ، بهتر است از خدمتگارى كه به زىّ اعتماد آراسته باشد و به صفت وثوق موصوف ؛ امّا مدخل و مخرج مهمّات نداند و در ميان نفع و ضرّ تمييز نكند . و پادشاه ظالم بهتر است از شريك خاين . و بايد كه چرب بدهى و خشك بستانى .
وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ ؛ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ ،