تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
فيها ما تشتهى الأنفس و تلذّ الأعين . و معبود اعيان آن شهر درختى بود . بعد امتداد مدّت ، شخصى آن جايگاه رسيد همه را به تعظيم درخت مشغول يافت و به توقيرش غالى . حميّت دين او را دامنگير شد . بريدن درخت را استقلال نمود . چون به نزديك درخت رسيد ، درخت به زبان حال او را گفت : مرا مبر . هرروز اين جايگاه بيا تا در تفقّد تو سعى نمايم و تعهّد ترا از مواجب دارم ، و به حكم وظيفت هرروز يك دينار ترا دهم . مرد راضى شد و طمع تموّل به دو راه يافت و اميد تصدّر او را مغرور گردانيد . به املى فسيح عودت نمود . روز ديگر به حكم اشارت نزديك درخت آمد . [
b
168 ] دينارى يافت ؛ ارتياح او بغايت پيوست و استبشار به كمال رسيد . و بعد از آن هرروز كه دست صبح دامن ظلام چاك زدى و روز روشن گريوان شب را فرودريدى ، مرد سوى درخت شتافتى ، برقرار يك دينار يافتى ، تا مدّت يك ماه . روزى جهت وظيفه مسارعت نمود . دينار نيافت . تألّم خاطر و تضرّم ضمير او بغايت رسيد . حالى باز آمد و تبر برداشت و بريدن درخت را مستعدّ گشت . درخت او را گفت : اين مضض چيست و موجب اين ارتماض چه آمد ؟ گفت : از افتقاد من اعراض نمودى و احسان موعود را ترك روا داشتى . درخت گفت : غاية المروّة أن يستحى الرّجل من نفسه . بعد از اين ضور تو به من محيط نشود و از عوايص حركات تو نينديشم . يك چندى اصطناع تو از آن تقديم افتاد ، تا تو مرا منعم و مرفق خويش شناسى و شرايط تودّد به جاى آرى . اكنون قصد تو در تشقّق من ضايع است و رنج تو در جثّ من بىثمره ، از آنكه ايادى من كه در حقّ تو تقديم افتاد غرض قصد تو باشد . مرد را از آن ايذا رهبتى در ضمير مترسّخ شد و از آن مصاخبت رعبى بغايت در خاطر او راه يافت . بعد از آن اگرچه از سر وقاحت قصد بريدن درخت كرد ، او را ميسّر نگشت . الأيادى تدفع العوادى . و اين حكايت از آن گفتم كه من خود را در سمط بندگان تو كشيدم و ترا ولىّ نعمت خويش شناختم . بعد از اين هرچه مكنون سرّ و مضمون ضمير است ايراد