گرفتار گردانى .
زيرك گفت : صورت الزام حجّت از صحيفهء خاطر محو كردم و مجال اعتراض و اعراض را مسدود گردانيدم . اگر در ابواب احتراز ثلمهاى ديگر هست بازنماى تا از روى عواطف آن را نيز اشادت كرامت فرماييم . زرو گفت :
شعر
فلا زلت بدرا كاملا فى ضيائه * على أنّه عند النّماء هلال
ملتمس من آن است كه زمام ارباب مناصب و حكم اصحاب مراتب به من سپارى ، تا ما را از خبث ايشان امان و امانى بود ، و از مكر و كيد ايشان فراغ . از آنكه چون جمله امتثال را متأهّب و انقياد را مثول نمايند ، مهمّات ممالك بر نسق نظام اطّراد يابد ، و احوال دولت از اختلال مصون ماند ، كه كارداران پادشاه اگرچه به وشاح عاطفت موشّح باشند و به شنف وثوق متحلّى ، چون رأفت ايشان از روى خبرت نباشد و شفقت ايشان از سر درايت نبود ، به پادشاه آن رسد كه به كدخدايى رسيد .
زيرك گفت : به ترصيع [
b
167 ] اين حكايت ، آثار سآمت از راى ما محو گردان و خاطر ما را از فوايد آن رصانت مبذول دار .
حكايت
زروى گفت : كدخدايى بود به كمال فطنت مشهور و به غزارت فضل مذكور ، و به نور شهامت متجلّى و به نور فطانت متحلّى . در تنوّق آيتى شده و در تفوّق حكايتى گشته . و آن كدخداى گربهاى داشت . او را چنان آموخته بود كه چون تهويم را تقديم نمودى ، گربه جهت حفظ مصالح و صيانت ذات او بر بالين او مترصّد دفع لسع حشرات و مترقّب ردع لذع هوام بودى . روزى آن كدخدا بر طرف حوض آسايش كرده بود . گربه بر قاعدهء معهود و نهج معتاد بر بالين او نشست . مردى مرد را نعوظ افتاد . گربه تصوّر كرد كه مگر از هوام قصد اندام او