حكايت
زرو گفت : چنان شنيدم كه برهاى از نحوست طالع و شقوت بخت از گلّه باز ماند . سلطان ظما بر وى تسلّط يافت . عايم و هايم به كنار جوى آمد . گرگى به دو رسيد . حالى قصد او كرد . بره گفت :
بيت
بد بجز جلف و بىخرد نكند * خود نكوكار هيچ بد نكند
اوّل آنچه از تو سؤال كنم جواب فرماى ، بعد از آن در تمشش من قيام نماى .
گرگ گفت : سؤال ترا جواب حاضر است و طبع بر آن قادر . بره گفت : بارى را ، سبحانه و تعالى عدل شامل و كرم فايض است بر هيچكس ظلم جايز ندارد . گفت :
نه بره گفت : ما را چرا خورش شما كرده است ؟ گرگ گفت : جهت آنكه سراير شما به درن اوزار ملوّث است و ظواهر به جرايم آثام ملطّخ . بره گفت : عجز وجود ما ظاهر است و قصور قدرت ما معلوم . به دست ما چيست تا آن سبب تلويث و موجب تثريب مىگردد ؟ و اگر همه گوسفندان از تراكم آثام و تضاعف اوزار گرانبارند ، من بارى معصومم و از وسخ جراير طاهر .
گرگ گفت : آثار خطا بر صفحات حال تو ظاهر است و علامات زلّت بر ناصيهء تو شايع . در آنكه من آب مىخورم و تو آب را تيره مىگردانى . بره گفت :
اگر در اضرار [
a
167 ] من استقلال نخواهى نمود و سفك مرا از مواجب نخواهى داشت ، آب از تو به من مىآيد يا از من به تو مىرسد ؟ اگر من آب را تيره كردم ، ترا از آن چه زيان ؟ گرگ گفت : نه هر زيان كه آن به شخصى رسد ، آن را حكم ضرر كنند ، بلكه شرّ به ذات خود مذموم است و دفع آن از همه وجوه واجب . و با اين همه اگر استعذار تو به موقع قبول رسد ، اين را چه حجّت دارى كه ما را به تكذيب منسوب مىگردانى و صدق مقال مرا رقم افترا مىكشى ؟ بدين حجّت او را به مهلكهء عنا و مفازهء فنا رسانيد و فضاى حيات او را به ظلام ظلم مكدّر گردانيد . من از آن محترز مىباشم كه مرا به چنين بهانه در مورط تعزير اندازى و در مبيد تغرير