تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
دارند . غايت شفقت سبب وثوب او شد . اندام مرد را ضغطى تمام نمود . از شرر شرّ آن مشفق جاهل مرد از خواب بجست ، در حوض افتاد و گردنش بشكست . و اين حكايت از آن گفته آمد كه مغرس سعادت و منهل سيادت كاردار داهى است ، از آنكه اگرچه كاردار عطوف باشد و از سر صدق نيّت رئوف بود ، چون از حليت خبرت عاطل و از زيور كفايت عارى بود ، سدّ خلل به هيچ‌وجه او را ميسّر نشود . ملك روى به زوال نهد و دولت قصد انتقال كند . زيرك بيكبارگى بر تزويق زبان او مفتون شد و اثمار افنان بيان او را غذاى جان ساخت . بعد از آن او را گفت : مفاتيح راى ما وعظ تو شد و مصابيح آراى ما اين تقرير گشت . آنچه شرط احتياط بود ، به جاى آوردى و در توسّم احتراز مبالغت نمودى . [
a
168 ] بايد كه آنچه به اتّعاظ ما منوط است مبذول دارى و ترقيح حال و تنقيح احوال ما از مواجب شناسى ، كه هركس كه سراير او از نور عقل منوّر باشد و از استشراق سناى روحانيان روشن ، سخن عقلا را به جان اصغا نمايد و سمّو دولت و علّو مكنت خويش در آن داند ؛ و آن كس كه سواد دل او از ظلمات جهل مظلم باشد و سويداى خاطرش از سواد ضلالت تيره ، نصايح موالى او را صعب نمايد و ايعاظ موالى او را دشخوار آيد . و ناصح به نزديك او مبغوض بود و مستحثّ فساد بر او محبوب . تا آنگه كه نوايب نازل شود و دواير به دو محيط گردد ، آن كلمات مفيد ياد آرد ، عقل بر او خواند : ثاب فهمك بعد أن صرد سهمك . زروى گفت : اكنون كه متقلّد عبوديّت گشتم و مذعن اوامر و نواهى شدم ، بعد از اين سخن در حضرت تو مشبع نتوانم گفت . همچنان كه آن مرد درخت‌پرست . زيرك گفت : آن حكايت بدايت كن و خاطر ما را ترفيه و ضمير را تنبيه ارزانى دار .

حكايت

زروى گفت : چنان شنيدم كه شهرى بود به انواع لذّات ، كما تصفها الألسن و