آن نسپرد . زيرك گفت :
شعر
كأنّ كلّ كلام أنت قائله * شنف يناط بأذن السّامع الواعى
مطلوب تو به اسعاف مقرون است و مواثيق تو از نكث محروس . اگر عرض ديگر دارى بازنماى . زروى گفت : توقّع از طيب اعراق و حسن اخلاق تو چنان دارم كه چون به سببى از اسباب خاطر شريف و ضمير حصيف در خشم بود ، به استدعاى من مثال نفرمايى و به احضار من اشارت نكنى ، از آنكه تسلّط خشم عقدهء و داد را واهى گرداند و نور استعطاف را حايل آيد و چون كسى تضريبى كند و سعايتى را تقديم نمايد ، اعلان آن از مواجب دارى و انهاى آن از فرايض شناسى ، كه عقلا گفتهاند كه :
چون سخن به مقابله رود ، عيب و عوار آن ظاهر شود و معيوب از معصوم پيدا گردد . و اگر صاحب غرضى خواهد كه به انفعال شخصى را در سمط خزى كشد ، از بيم مقابله از آن افترا احتراز كند . چه سخن چون در خدر ضمير بماند ، مانند تخمى بود كه هر وقتى متخيّله به تربيت آن سعى نمايد و از انواى تذكير آن را مرتوى مىدارد ، تا به مدّت چنان شود كه عقل از حصاد آن عاجز ماند و خاطر از تحمّل ريع آن قاصر . و ديگر خواهم كه از طلب احتجاج اجتناب نمايى ، كه هر پادشاه كه او در طلب حجّت باشد و جويان بهانه ، مقرّبان حضرت و ملازمان خدمت هميشه مغمور هوان [
b
166 ] و مقصور قدح باشند . و نيز تواند بود كه الزام حجّت پادشاه معصومى را در معرض مجرمان آرد و در اوحال محال گرفتار كند .
و ديگر خواهم كه بىبرهان ساطع و حجّت قاطع در تدمير من اشارت نرود و در تتبير من مثال ندهى ، چنان كه آن گرگ كرد با بره .
زيرك گفت : از غزارت فضل و رزانت فطنت تو توقّع دارم كه اين حكايت بازگويى و نباهت قدر و رفاهت صدر من در آن بجويى .