شعر
إذا أنا أعطيت السّعادة لم أبل * و إن نظرت شزرا إلىّ القبائل [ a 165 ]
همه نضارت و صغارت بنده به ردّ و قبول خداوند تعلّق دارد . چنان كه بچه زاغ مادر خود را گفت :
زيرك گفت : مناظرهء مادر و دختر را عرض بايد داد و از روايح اخبار آن خاطر ما را ترويح زيادت بايد كرد .
حكايت
زرو گفت : چنان شنيدم كه زاغى دخترى داشت به كمال لطف معروف و به حسن تخدّم موصوف . امتثال را مستعدّ و ارتسام را مستبد . صورت عقوق از صحيفهء احوال خود پاك كرده و معنى : من أشبه أباه فما ظلم ، بر خود درست گردانيده . بومى بر وى عاشق شد ، و از غايت شعف رهين وله او گشت ، و از ازدحام هوا خستهء امد شد . كس فرستاد و به حكم تزويج از مادر او را التماس كرد و خطبهء خطبت او را به جان خواهان شد . و در آن اقتراح انواع تبصبص و اصناف تملّق واجب داشت .
مادر دختر را گفت كه : چون دختر به حدّ بلوغ رسيد ، عنوس او سبب تعنيف پدر و تفنيد مادر باشد . من مىخواهم تا ترا شويى باشد به وراعت معروف و به براعت موصوف . منظور لطف الهى و مذكور احسان ربّانى . در تعهّد تو مجدّ و در تفقّد مجتهد . مسامح هفوات و مصافح خلوات . با اين همه اوصاف حميد و آثار رشيد ، از جملهء اكفاى تو باشد . چه اگر او را از وفور حرمت و وقور حشمت بر ما ترجيح بود ، بناى كار بر ارادت او بايد نهاد ، و ملتمس او را به حصول مقرون بايد داشت . و يمكن كه با وجود ثروت ذميم سيرت و لئيم سريرت باشد . و به سبب خسّت همّت و رذالت طبع او ، پيوسته در لواعج الم و لواذع اندوه باشى . امّا اگر ترا به اكفا دهم ، در آن تنوّق را وجهى هست ، از آنكه چون در ذات البين مماثلث