ظاهر بر سراير باطن و از فلتات زبان بر مخبو نهان اطّلاع تواند يافت و به ادنى تحفّز و اندك اعتياض بر وفاق و نفاق واقف تواند شد . چه عقلا گفتهاند : لسان الحال أفصح من لسان المقال . بر سرّ سريرت و اختباى ضمير از گونهء بشره دليل توان گرفت .
چندين مدّت است كه موش به خدمت تو مستسعد شده است و به نظر تقريب منظور گشته . آمدن او به آمدن كسى ماند كه از بار جرايم رهين عنا باشد و از تراكم زلل قرين ندم . اگرچه در اين مدّت مديد مستظل فناى مبارك است و مرتوى انواى رأفت ، از غايت كيد پندارى متحيّر تيه حيرت است و متحرّى وجهت خبث . و چون آغاز سخن مىكند ، تلعثم زبان او بر كدرت سرّش گواهى مىدهد و تلدّد ظاهرش بر رجس باطن او برهان واضح مىآيد . غلبهء ظنّ من آن است كه از بيم تعريك چنين مبهوت است و از خشيت ذلّت چنين متحيّر . پندارم كه از خدمت تقاعد خواهد [
b
163 ] نمود و بر مباسطت مباعدت اختيار خواهد كرد . چه مىنمايد كه به جان تو ايمن نيست و هرگز ضمير او موئل و داد و مقرّ اتّحاد تو نبوده است . اين شكايت كه پيش ارباب عدول و اصحاب فضول مىكند ، ابتداى غدر و اظهار عذر است كه اگر وقتى رقم خيانت بر خود كشد و ترك صحبت جايز دارد ، چون امروز مستعذر است فردا ملوم نشود و از تعنيف وضيع و تقريع رفيع ايمن باشد ، و به نقض عهد و اخفار ميثاق منسوب نگردد و از آن سبب پيوسته مىگويد :
شعر
ألم تر ما بينى و بين ابن عامر * من الودّ قد بالت عليه الثّعالب
و أصبح باقى الودّ بينى و بينه * كأن لم يكن و الدّهر فيه العجائب
گربه گفت : اگر حقيقت حال استكشاف مىفرمايى و از من در اين وقيعت انصاف مىجويى ، تا موش به نزديك من مىآيد به دو نظرى نرفته است و در حركات و سكنات او التفاتى به وجه نيفتاده ، تا اين مخايل و دلايل معلوم شدى و