اين حقايق و دقايق در ضبط آمدى . اين نوبت چون به حكم زيارت بيايد ، به تنوّق تمام به جانب او التحاظى فرماييم و تلفّظ و تفوّه او را جهر فرماييم ، و بر قضيّهاى هر چه مشاهده افتد حكم نفاذ يابد . ايشان در اين مباحثت بودند ، موش بر قاعدهء اوّل و عادت معهود بيامد . چون به گربه نزديك شد ، گربه بر سبيل تجربت و جهت امتحان آن قرفت به دو نظر كرد . موش به خلاف عادت آن حالت بديد ، ارتعاص به دو راه يافت و از خوف تنكيل در لرزه افتاد .
گربه را از غايت سخافت افتراى خروس محقّق شد و ارتياب او يقين گشت .
بر وى خشم گرفت و گفت : اى بغيض جافى و اى دنى شقى ! از آنگه كه ميان ما بساط مخالصت مبسوط شد و غصن مصادقت مثمر گشت [
a
164 ] و تقدير ازلى استصحاب را سببى پديد آورد ، تا بدين غايت به هيچ نوع از مبرّت ما محروم نبودهاى و مجال احسان تو از نقصان مسدود بوده است . و پيش از آنكه شرف قربت ما ترا ميسّر گردد و عزّ تقريب حاصل آيد ، هر جا كه بودهاى مستذلّ و مستخفّ و ممتهن و منقرف بودهاى . و از آن وقت كه ميان ما به موالات افتتاحى رفت و به مصادقت ترحيبى افتاد ، محسود اقران و مقصود اكفا شدهاى . از دنائت همّت و قلّت مروّت غطاى كفران بر صحيفهء رعايت ما چرا كشيدى ؟ و وفور شفقت ما را به قذف و قذع مكافات چرا مىكنى ؟
اما راست گفتهاند كه : عداوت موروث و بغض قديم را دست زمانه به صد هزار ارفاق از صحايف طباع محو نتواند كرد و دوحهء عصبيّت را اگرچه از انواى عواطف و عوارف مرتوى دارى جز حقد و ضغن بار نيارد . ثمرهء استصحاب دشمن اذيّت است و نتيجهء اقتراب كاشح بليّت . پس در حال ضبع واجب داشت و موش را در وعكهء فنا سپرد . لا ينفع الحذر مع القدر . و از آنكه عهد را نقضى واجب نداشت ، دهان به گوشت او ملوّث نگردانيد و از تمشش عظام او احجام نمود .
سبب تقرير اين حكايت و تلفيق اين معانى آن است كه از مردم بسيار چيزها