بر صحيفهء خاطر نمىنگارد . مرا معلوم شد كه مذهب او كفران احسان است و سريرت او طالب عدم محسن . و اين سريرت لئام و روش طغام است . چون تردّد به نزديك او نفعى نيست و حقوق خدمات را نتيجهء انعام نخواهد بود ، شحط فرار به صلاح لايقتر است و شط ديار به نجاح موافقتر .
شعر
و أعلم أنّ اللّه سائله غدا * فيا ليت شعرى ما يكون جوابه
اين برادر به حكم نصيحت مىگويد كه روزگار از حوادث خالى نيست ، و نه فلك از استرجاع موهوب خود فارغ . اگر در اكرام او ببايد افزود و در ارعاى او مبالغت ببايد نمود ، تهوّن نفرمايد و اهمال جايز ندارد تا باشد كه اين قدح را به مدح بدل گرداند ، و اين ازرا را به اطرا عوض واجب دارد ، تا شيطنت حرص او از تذامر دست باز گيرد و غليان شره او تسكين پذيرد . گربه چون مقالت او را اصغا نمود و ايراد آن را در خاطر جاى داد ، ضمير او به درن آن تضريب ملوّث [
a
163 ] شد و قريحت او به وسخ آن سعايت ملطّخ گشت . بعد تفكّر بسيار خروس را گفت در حق او :
شعر
[ و ] حللت من شرف الفعال مواضعا * لم يحلل الثّقلان منها موضعا
از آنگه كه ميان من و موش عداوت به صداقت مبدّل شد و مصاخبت به مصاحبت انجاميد ، از ذات البين دست خلاف مجفوف بوده است و پاى بغض لنگ . به هيچ نوع در رعايت او فتورى و در عنايت او قصورى نرفته است كه داعيهء اين اهانت و موجب اين تقبيح باشد . هميشه او را به يمن تكريم مخصوص فرمودهايم و به حسن اصطناع محظوظ داشته .
خروس گفت : من نيز چون بر اين احوال عثور يافتم و بر اين سرّ واقف شدم ، اين حال مرا مستنكر نمود و اين صورت مرا منكر آمد . هرچند راوى آن محلّ وثوق داشت و به موقع اعتماد و احماد بود و با اين همه كافى كامل از حركات