واجب داشت ، مترصّد آنكه اعيان ديه چون بر انزعاج او اطّلاع يابند و تنفّر او معلوم گردانند ، حالى بىتعلّل در اعادت او اتّفاق كنند و حقّ ممالحت قديم را رعايت نمايند و به اكرام تمام و اعزاز بغايت او را باز آرند . چه صحبت را به نزديك عقلا تأثير راسخ است و ترك آن به نزديك كفات مذموم . از آنكه عقلا گفتهاند : حفظ حقوق ممالحت و صون دواعى مصافحت دليل است بر طهارت اعراق و نظافت اخلاق .
شغال روزى چند آن جايگاه بماند . خواطر مردم ديه از استعادت او فارغ و ضماير جمله از كمادت او آزاد . چون گرسنگى او بغايت رسيد و ضعف به نهايت انجاميد ، بر سر راه آمد و از رواحل و قوافل استخبار مردم ديه مىكرد كه استدعاى او را اثرى و يا استرعاى او را خبرى هست . چون از استسعاد ايشان مأيوس گشت و از استجلاب ايشان خايب شد . مضطر و مضطرب با خود مىگفت :
شعر
استودع اللّه أقواما هم رغبوا * فينا فلمّا رغبنا فيهم زهدوا
اللّه يحكم [ ما ] بينى و بينهم * بهم شقيت و أعدائى بهم سعدوا
و من مىترسم كه سباع از مطاوعت من همچنين فارغ باشند .
زرو گفت : همّت بر حصول مطلوب مصروف گردان و نهمت بر ضبط مرغوب موكول فرماى ؛ از آنكه همم را در استمرار امور تأثيرى بغايت است و در نظم مهمّات اثرى تمام . در اين عزيمت نيّت صادق بايد كرد ، و در استعلاى حال خوض از فرايض شناخت ، تا روزگار عرايس اقبال و عوانس آمال [
b
158 ] را در حجر يسر و كنف نجح جاى سازد ، و مخدّرات سموّ مراتب به دامن مناقب تو متعلّق شود ، كه تيسير مراد به ترك اجتهاد نسبتى ندارد ، و درك سنا به فتور راى انجاح نپذيرد . و بدان كه تمهيد امور دنيا را دو سبب است : يكى ظاهر و ديگر باطن . آنچه ظاهر است جدّ تمام و ايغالى بغايت است در طلب مرام و سعى در