تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
عزيمت منجح آيد ، و ايشان را از تسلّط ما بر اين ديار و استحواذ بر اين خطّه به چه طريق اعلام افتد و انتشار [
b
157 ] صيت معالى و رغبات جمله موالى به جانب ما چگونه به اطراف رسد . همگى تحرّز و تجنّب من از آن است كه وحوش و سباع از موافقت و مرافقت من همچنان فارغ باشند كه مردم ديه از اعراض شگال و جلاى او . چنان كه حضور او را محلّى نبود ، غيبت او را وزنى ننهادند . زرو گفت : اگر از روى تبجيل و يمن تعظيم اين حكايت باز فرمايى ، و عواطف بنده بدان راسخ گردانى ، مباهات زيادت گردد و مبارات بغايت رسد . و زنهار كه اين اقتراح را بر ازرا حمل نفرمايى و به ترك ادب منسوب نكنى ، كه بنده اميد دارد كه بعد از اين حضرت شما مأمول عالميان و مسؤول جهانيان باشد .

حكايت

زيرك گفت : چنان شنيدم كه دهى بود با معابد معمور و مساجد مشهور . سكّان آن به رصانت راى موصوف و به فطانت طبع معروف . ذات همه به نور فضايل متجلّى و صفات جمله به شرف فواضل متحلّى . و در اين ديه شغالى بود با طبعى سليم و روشى مستقيم . از ايذا متجنّب و از بذا متنكّب . از اطعمه به طعمه‌اى كه سدّ رمق را شايد ، قانع شده و از لذّات كه ذما را صيانت كند راضى گشته . اسباب مصافات ميان او و مردم ديه ممهّد بود ، و سوانح مراد او از آن طايفه به نجح مقرون . وقتى كه از سر طرب يا از شدّت سغب بانگ كردى ، سگان ديه را ارادت بر ابادت او مقصور شدى . شغال از غايت تضوّر طبع و تضرّم خاطر با خود گفت : شعر
ليس المقام عليك حتما واجبا * فى بلدة تدع العزيز ذليلا
از ديه بيرون رفت و به مسافت يك فرسنگ استقرار نمود . چون استشاطت ضمير او [
a
158 ] تسكين يافت و مضض سرّ او زايل شد ، در آن جايگاه توقّف