بغايت حاصل آمد . در تعلّم طبّ مجدّ شد و همّت بر ضبط آن مصروف كرد ، و راحلهء سفر بر غارب اغتراب نهاد و با خود گفت : السّفر ينفج السّفر و ينتج الظّفر .
و غور و نجد صحارى و طلوع و نزول برارى قطع كرد و با وغاى سفر در ساخت ، و در آن غربت به انفاض وفاض راضى گشت . طالع سعد سابق و نجح مراد سايق سعادت او را به خدمت جماعتى مستسعد گردانيد كه حامى ارواح و مقوّى اشباح بودند . از انفاس مبارك ايشان نفايس علم طب اقتباس كرد .
چون در فضيلت مهارتى و در طب شهرتى يافت ، با خود گفت : الغربة كربة و النّقلة مثلة . مرا عودت بايد نمود و به وطن مألوف و عطن معروف بايد رفت ، و خود را در سمط اطبّا و سلك فضلا كشيد . چون در آن شهر از وعثاى سفر و درن غربت رسته شد ، و منظور اعيان و مشهور اعوان پادشاه گشت . ملك آن طرف شخصى بود كه صبحوار خلايق را به مهر نويد داده بود و به نور عدل ظلمات ظلم را محو كرده . سحاب اصطناع او بر غريب و قريب ماطر ، و اصاغر و اكابر از عاطفت او محظوظ . و او را فرزندى بود از هنر صدر مجالس و بدر حنادس و در علم درياى زاخر و از لطف كان مفاخر .
ناگاه حوادث روزگار رقم سقم بر وى كشيد و از عارضهاى عراضهاى پيش او نهاد . ملك از ذبول نضارت او عنان تملّك از دست بداد و مرغ فراغ [
a
156 ] از وكر خاطر او بپريد . فرمود كه اطبّا از اقطار بلاد و ارجاى ممالك حاضر آمدند . چون در حضرت عّز مثول و شرف تعفّر يافتند ، ملك ايشان را به معالجت پسر اشارت فرمود . هر كس بر قدر حذاقت و حسب مهارت خويش به دارويى اشارت كرد و كنه فضل و كمال خويش ظاهر گردانيد . در آن محفل نقاش حاضر بود ، و در تدبير مداوا و تقرير علاج مشغول . ملك او را بشناخت . چون اطبّا متفرّق شدند ، او را باز خواند و گفت : تو نقّاش بودى ؛ در اين مدّت اندك كه از حضرت ما غيبت اختيار كردى ، طبيب حاذق و حكيم فاضل شدى ؛ و من از عقلا شنيدهام كه چون كسى را در حرفتى مهارتى نباشد ، اگر به سبب جذب منافع و كسب حطام در آن خوضى