اوج كمال نرسيده ، از كسوف نقصان فارغ بودم و از ضور ضمير ايمن ، از اينسبب احتراز مىنمايم كه نظام عالم را دوام نيست و قوام وجود را خلود ممكن نه .
شعر
أرى طالب الدّنيا و إن طال عمره * و نال من الدّنيا سرورا و أنعما
كبان بنى بنيانه فأتمّه * فلمّا استوى ما قد بناه تهدّما
و پادشاهى غايت نعم اين جهانى است و كمال رفعت انسانى . تحاشى از اين تحريض تو مصلحت من است و توقّى از طلب اين مراد ترفّه ضمير .
بيت
قيمت روزگار آسانى * به سرِ روزگار اگر دانى
پادشاهان محسود رفيعاند و محقود سخيف و حصيف ؛ چنان كه اگر كسى را درّ ثمين باشد ، هميشه خاطر او در صون آن كوشان باشد و در محافظت آن مشغول . هر كسى خطف آن را متأوّب و سلب آن را متأهّب . و من كه در گرد گلّه گردم و متابعت شبان واجب دارم ، از اضطهاد اضداد فارغ باشم و از مكر حسّاد ايمن . ترسم كه اگر از آن اعراض كنم ، بدين در نرسم . آنگاه مثل من چون كارد سوهان باشد كه نه كارد بود و نه سوهان .
زرو گفت : آنچه از منبع حذاقت و منهل كفايت تو ترشّح نمود ، معلوم شد و قوّت دل و قوت گل از آن حاصل آمد . امّا بدان كه تا معروفى در مضيق بوار افتد و در تنگناى حوادث گرفتار آيد ، هزار مجهول در متاعب و معاطب هلاك شده باشند . و پوشيده نيست كه بهى متنوّع است و بترى متفاوت . و آن زمره كه به منتهاى مراد رسيدند و فضايل ايشان سبب علوّ مراتب و بسط مناقب ايشان شد ، آن سير كه ايشان را به اوج سنا رسانيد ، همان دور ايشان را به حضيض خمول برده ؛ و پيغامبر در اين معنى اشارت فرموده است : انّ [ على ] اللّه حقّا ألا يرفع شيئا من الدّنيا إلّا وضعه . و بدانكه بسيار آن را طمع مزيد مقدرت در حركات [
a
155 ] آورد ؛ بعضى را آن تحفّز به مراد رسانيد ، و بعضى را آن سعى در شرك