قناعت معروف گرداند به ذلّ قلّ و عقر فقر بسازد ، نه ذات او از لذّت نصيب يابد و نه عرض او در حريم سنا جاى گيرد .
عاقل آن است كه نه از دنيا گريزد و نه در او آويزد . هر كه را دنيا در حجر عاطفت گيرد ، بايد كه از او اعراض نكند . و اگر او را پشت پاى زند مضطر نشود . و من از عقلا شنيدهام كه چندان ثواب كه به يك روز پادشاهى كه به حليت عدل متحلّى باشد و به زينت تيقّظ موشّح ، حاصل توان كردن ، متّقى خامل و فاضل مجهول را به يك سال ميسّر نگردد . جهت آنكه پادشاه را با شمول قدرت حصول ثروت مهيّا است كه عشر آن از فقير حقير در ايّام عمر خويش در ضبط نيايد . و هر كس كه نعمت بارى را [
a
154 ] رد كند و قبول آن را استنكار نمايد ، عواطف خداى را مستخف داشته باشد و خود را به درن هوان و وسخ تحقير ملوّث كرده ، و ثواب آخرت را در جريدهء عنود نوشته ، و سفينهء مصالح خويش به موج فساد سپرده ، و هدم بناى اقبال به دست خذلان داده ، و حقوق نعمت به كفران و عصيان گزارده .
عاقل كامل آن كس است كه روزگار خويش به وجهى منقضى گرداند و به طريقى مصروف كند كه خود را از حضيض مذلّت به اوج عزّت رساند .
زيرك گفت : طلب الغاية شؤم . نهايت كارها را طلب كردن و غايت مهمّات را توقّع داشتن ، الم كارث و سدم ملهث را به خود راه دادن باشد . چه نهايت ارتقا انحدار است و تبلّج روز را ظلمت شب در پى . و من اين كلمات را كه ادا كردم و اين درر كه در سلك ايراد كشيدم ، از سر اختبار و اعتبار است نه از طريق قياس و التباس . آن گلّه كه من در آن بودم ، گلّهء شخصى بود كه عقل در فضاى تجارب او متحيّر بود و فهم در ساحت تفكّر او سادر . عدد گوسفندان او كم از هزار بود .
بكرّات اجانب و اقارب او را گفتند كه : گوسفندان را هزار ببايد كرد كه گلهء جماعتى كه به نسبت با تو چون خارند با گل ، و خمارند با مل ، هزار است . جواب داد كه : هزار غايت شمار است . اين طوايف را ديدم . گوسفندان ايشان از الوف به عشرات آمد و حسرات ايشان از عشرات به الوف رسيد . و من كه مرا مهر اقبال به