هلاك انداخت . به آخر نه عزّت آن را بقا رايد شد و نه ذلّ اين را موجب فنا گشت .
پس چون ذلّ را استدامت و عزّ را استقامت نيست ، سعى در طلب لذّت ابدى و بقاى سرمدى مبذول بايد داشت .
شعر
هب الدّنيا تؤاتيكا * أليس الموت يأتيكا
و ما تصنع بالدّنيا * و ظلّ الميل يكفيكا
و نيز هر سعى خير كه از شخصى صادر گردد ، نبايد كه بر آن اعتماد نمايد و حفظ آن او را از احفاظ حضرت مقدّس غافل گرداند ، و آن فعل را منجى و مخلّص شناسد ، كه مثل اين همچنان است كه صد مرد بيمار كه همه رهين دنف و قرين تلف باشند ، و طبيب در معالجت جمله مشغول ، از آن بيماران آنان را كه دارو موافق طبيعت آيد به واسطهء دارو طبيعت قوّت گيرد و به اندك مدّت دفع علّت كند ؛ و آن قوم ديگر كه احتما به شرط نكنند ، اگرچه طبيب حاذق باشد و شربت مرفق مزاج ايشان را موافق نيايد ؛ و باشد كه سبب اتواى ايشان گردد . امّا طبيب از وفات ايشان ممقوت نشود ، از آنكه هر كسى را حذاقت طبيب و مهارت او در طبّ معلوم باشد ، سبب صحّت بعضى فطنت طبيب دانند ، و موجب هلاك بعضى حكم ازلى شناسند ، چنان كه نقّاش را با ملك افتاد .
زيرك گفت : از تودّد تو توقّع است و از توحّد تو ترصّد كه احوال نقّاش با ملك اعلام دهى و تسلّى ما را بدان زيادت گردانى و خاطر را بدان صغوى بغايت دانى . چه راى صايب ما به شنيدن كلمات خوب مايل باشد و رغبت دل به اصغاى آن بغايت .
حكايت [
b
155 ]
زرو گفت : شنيدم كه نقّاشى بود در خدمت پادشاهى عادل . يك چندى اين نقّاش از خدمت او اعراض نمود و از آن حرفت او را تبرّمى تمام فزود و سآمتى