و مثل مشهور است كه پنج جنس مردم از حساب درويشاناند : يكى آنكه به قلّت خرد معروف بود ؛ و دوم آنكه به تن معلول باشد ؛ سيم آنكه از زيور امن عاطل بود ؛ چهارم آنكه به ازرا و هوان منسوب باشد ، پنجم آنكه از نعمت دنيا او را نصيب نبود ؛ و تو تا مردم را مطاوعت نمايى ، در معرض تذلّل و درصدد تبدّل خواهى بودن و هرگز روى خطارت حال و نضارت احوال نخواهى ديدن . و خبر نبوى است : انّ اللّه يحبّ معالى الأمور و يبغض سفسافها . باقى راى عالم آراى برتر .
زيرك گفت : مخايل صدق در ناصيهء تو ظاهر است و براهين صداقت بر گفتار تو قايم . گوش من از اين الفاظ بديع و اقوال رصيع مقرّط شد . امّا بدان كه هر كس كه او طمع دعايم خاطر و قوايم ضمير ساخت ، پيوسته اسير حرص و ذليل آز باشد ، و انواع استيحاش و اصناف استيهال را حامل . و مرا از ابناى روزگار دو چيز مشاهده افتاده است كه هر دو مذموم عقل و مردود فطنت است : يكى آنكه مىدانند كه بناى حيات مرصوص نيست و اساس بقا مخلّد ، امّا يك لحظه از تربيت ذات و كسب لذّات اعراض نمىنمايند ، و به طوع و طبع زمام حكم به دست قوّت نزوعى دادهاند ، تا لاجرم در ورطهء شهوت و غرقاب غضب ماندهاند ؛ نه فراغ حاصل و نه مراد و اصل . و از غايت غباوت و تسلّط ضلالت ، زندگانى را به چهار قسمت كردهاند :
يك قسم از آن بر اكل موقوف [
a
153 ] است كه رايد مستراح است ، و دوم بر استعداد طرب مصروف گردانيده و آن را غنيمتى مربح شمرده ، و سيم بر لبس فاخر همّت موكول كرده و آن را مايهء افتخار دانسته ، و چهارم لذّات شهوات را امام ساخته و آن را مايهء حيات انگاشته . لاجرم منشور ايشان طغراى :
بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا . الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً ،
دارد . و طايفهاى ديگر سعيد ابد و مؤيّد سرمداند ؛ چون در آينهء حيات خويش صورت فنا ديدند و دست زوال به دامن وجود خويش محكم ، سعى ايشان در