نمود كه موجب وحدت و سبب تفرّد در اين بيابان چه بوده است ؟ زيرك جواب داد كه : عوايق عايق مىگردد و حوايل حايل مىشود . من با گلّه مىرفتم ، تسلّط نعاس سبب احجام شد و تهويم موجب انقطاع گشت . در اين حال مىپويم و گلّه را مىجويم كه اسباب معيشت من به مشايعت گلّه و مطابقت شبان ميسّر است [
b
145 ] . زرو گفت :
و لم أر فى عيوب النّاس طرّا * كنقص القادرين على التّمام
از عجايب جهان يك چيز است كه آن را از غرايب بايد شمرد . زيرك گفت :
آن چيز كدام است ؟ بگو تا فوايد آن مدّخر شود و عوايد آن متّكا گردد . زرو گفت :
آن است كه شخصى تواند كه خود را از سر هنر به محلّ شريف و منزلت منيف رساند و از حضيض قلّت به قلّهء رفعت برآرد ، به خمول و ذبول راضى شود ، بىشك آن از فتور راى و قصور همّت باشد .
بيت
چو زاغان اندرين پستى مشو در بند مردارى * چو بازان بر پر از تنگى و آهنگِ نشيمن كن
زيرك گفت : آن كدام وسيلت است كه رايد علوّ شود و كدام ذريعت است كه سايق سموّ گردد ؟ كه مرا مكانت اين سنا نيست ، متانت اين علا از كجا تيسير پذيرد كه پيشواى دولت ثروت است و طليعهء اقتدار مكنت .
شعر
يحيّى النّاس كلّ غنىّ قوم * و يبخل بالسّلام على الفقير
مرا آن مثابت نيست كه از خويشتن خود را تعظيمى توانم نهاد . و اعوان و انصار ندارم كه به استظهار و استنصار ايشان اين مراد حاصل شود ، و به عزّ ارفاد و يسر اسعاد ايشان اين ارتياد ميسّر گردد . بدينسب تخاضع را قبله ساخته و تواضع را امام كرده . زرو گفت : از علوّ همّت و كمال مروّت تو عجب مىدارم كه اين اذلال را بر خود چگونه مىپسندى و اين چنين ازرا را بر خود چرا روا دارى