تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
ثابت قدم باشد و اطفاى نواير را از سر تنوّق متأهّب شود و از تحفّز بىوقت و استقلال بىوجه احتراز كند . و هرچند كه در تيه بلا و غلّ ذلّ باشد ، ارتعاص را به خود راه ندهد ، [
b
143 ] و از خويشتن بر خصم تسلّط نمايد و شعث حال ظاهر نگرداند ، و جدّ بليغ نمايد تا خود را از آن ورطهء هايل و هاويهء ضارّ بيرون آرد . قصّاب او را بخريد و به دكّان برد . زرو چون خود را در آن وحل هلاك و مضرم فنا ديد ، متفكّر و متضوّر شد و با خود گفت : در اين مكمن بوار و مسكن ضرار قرار كردن موجب اتوا و سبب عدم من باشد . جدّى بليغ ببايد نمود و بر قدر جهد جهد مبذول بايد داشت ، باشد كه به واسطهء سعى و مساعدت جدّ از اين مسعر روح و مزهق نفس خلاصى باشد كه شهد صبر در اين حال به سمّ فنا مخلوط است ، و ابطال سعى به غم ابد مشوب . وقت طلب مناص و هنگام ابتغاى خلاص اين است . اگر به اعانت سعى نجات يابم ، آن تهوّر ذخاير مفاخر گردد و آن جد و جهد در محافل فاكههء مفاكههء افاضل شود . و اگر قضا هايل و تقدير عايق آيد ، به نزديك احرار وقت اذكار و هنگام استذكار معذور باشم . شعر
لا تجبننّ فكم جبان محجم * قد مات موت الباسل المتوثّب
از سر خشم قوّت كرد ، رسن بگسست . به نزديك دكّان قصّاب باغى بود صحن او از لاله چون ديدهء شاهين و ازهار او رشك رياحين . اغصان اشجارش به لؤلؤ موشّح و انوار رياضش از انواى قدرت مرشّح . چون زرو در آن باغ شد ، آتش خشم قصّاب متلهّب گشت و جمرات حسرات او زبانه زد . در باغ شد . قضا را زن قصّاب كه مفرّج هموم و مفرّح غموم او بود ، با باغبان قواعد و داد مؤكّد داشت و شرايط اتّحاد موطّد . دلهاى هردو به يكديگر متألّف و زبانهايى از تصابى [
a
144 ] متصلّف . طباع را به هم صغوى تمام و ضماير را رغبتى صادق . اتفاق را در آن حال دو مشعوف و داد و مشغوف و داد به معانقت مشغول بودند . چون قصّاب را با كارد ديدند ، حلاوت وصل ايشان به مرارت فصل مبدّل
روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 264 | محمد غازي ملطيوي / محمد روشن و ابوالقاسم جليل پور