شد . چنان تصوّر كردند كه قصّاب بر احوال ايشان عثور يافته است ، و آن تأهّب و تشمّر جهت سفك دما و هتك حياى ايشان است . باغبان چون آن خزى مشاهده كرد ، مناصبت را مستعدّ شد . خلايق جمع آمدند ، هردو را كشته يافتند . زرو چون ايشان را در آن بوايق مشغول ديد ، گفت :
و صيّرنى يأسى من النّاس راجيا * لسرعة لطف اللّه من حيث لا أدرى
از باغ به باغ مضطرم و مضطرب مىدويد تا به صحرا رسيد . از آن ظلمات شقوت به نور سلوت پيوست ، و نتيجهء جهد و جهد او رغادت و سيادت گشت ، و ثمرهء وثوب او رفاهت و نباهت شد . اما غايت فكرت در عواقب امور و كثرت خطور در خاتمت كار او را دامنگير مىآمد . اقامت خود بر كوه از بيم سباع متعذّر مىداشت و عزيمت به جانب عمارت از توريط مردم دشوار مىانگاشت .
با خود گفت : اگر جهت فراغ خاطر و سلو ضمير به طرفى تمسّك نباشد ، و به دامن جليسى كه بر صون من قادر بود اعتصام نرود ، هرآينه تضوّر را توقّع بايد داشت و تألّم را مترصّد بود . چه به هرطرف از كوه و هامون كه استذرا نمايم ، بىاعوان و انصار امان و امانى ميسّر نگردد . مرا خدمت شخصى اختيار بايد كرد و به استظهار او افتخار [
b
144 ] نمود تا به اعانت او راه اضطهاد مسدود شود و به جرأت او رياض وجود من به زهرات بقا آراسته گردد . چه وحدت بجز حضرت عزّت را مسلّم نيست ، كه عيسى صلوات اللّه عليه با شرف نبوّت خويش طالب اعوان و انصار شد و جماعت را گفت : من انصارى الى اللّه . و پيغامبر عليه السّلام مىفرمايد : المرء كثير بأخيه . زرو در اين تفكّر و تدبّر بود كه از دور سگى پديد آمد به جرأت هزبر و صورت پلنگ و تگ آهو و صدق قطا و فطنت روباه و تبختر كبك و ثوب يوز .
چون زرو او را ديد ، گفت : غرس التّمنّى قد أثمر و ليل العزّ قد أقمر . اكنون كه صدف مراد به درّ نجح مشحون شد و مادر رجا به فرزند مطلوب حامل گشت ، و دست سعادت مرغوب را بىتحمّل شدّت در كنار نهاد ، مرا پيش او ببايد رفت ،