حكايت
ملكزاده گفت : آوردهاند كه شبانى بود با دهاى شامل و فطنتى كامل . وقت ارتعا شناخته و هنگام اروا دانسته . با صبرى بغايت و حلمى بىنهايت . تضجّر از طبع او دور ، و تضوّر از ضمير او نفور . گلهاى گوسفند داشت و در آن گله بزى بود زروى نام ، با وقاحت مگس و شيمت پلنگ و طبع نهنگ . به قرن از اقران خود درگذشته و بساط استمالت اتراب در نوشته ؛ و از غايت قوّت و بسطت جسم و كمال جرأت هرساعت گوسپندان را از او اضطرار زيادت مىشد و اضطراب بغايت مىرسيد . عرق السّوء [
a
143 ] ينجث و لو بعد حين .
شبان را از او تألّم خاطر حاصل بود و تضرّم طبع نصيب . و از بس كه ايذاى او از حد گذشت و قبح سيرت او بغايت پيوست ، با خود راى زد كه استراحت من در ابعاد او منوط است و رفاهت من در افناى او مربوط . چه آنان كه به كفايت محسود بودند و به دها موصوف ، چنين گفتهاند كه : هركس كه بندهء خويش را از قبح سيرت منع نتواند كرد و از سريرت ذميم باز نتواند داشت ، زيان از بهاى او كند تا عرض عزيز او از هجوم نوايب و وجوم شوايب مصون ماند . و اين زروى هرلحظه مضضى تازه به خاطر مىرساند ، و هرروز ارتماضى نو از او طبع را حاصل مىشود . زيان از بهاى او بايد كرد . حالى زرو را به بازار برد . مردى پيش آمد موصوف به سفك دما و معروف به هتك حيا ؛ لئيم سيرت و ذميم سريرت .
شعر
تراه إذا ما جئته متعبّسا * كأنّك بالمنقاش تنتف شاربه
چون زرو او را بديد ، مرغ قرار او از وكر وقارش بپريد . با خود گفت : ما سعد من أوحش إخوانه . وقت اصطبار است و هنگام تيقّظ . لباس صبر بايد پوشيد و كأس باس تجرّع نمود كه گفتهاند : إذا نزا بك الشّرّ فاقعد . تا بعد از اين حاملهء روزگار چه زايد و خواتم اين كار به كجا انجامد ، و عواقب احوال بر چه نسق استمرار پذيرد ، كه مرد داهى آن است كه به وقت حلول نوايب و نزول شوايب ،