باب زيرك و زروى
شهريار گفت ملكزاده را كه : شنيدم داستان آنكه ميان پادشاه و اعيان دولت حادث شد و به هفوت و كبوت خدمتكار كه از قلّت كفايت و دنائت نفس از او صادر گشت ، و حقوق ايادى و ارفاق پادشاه او را دامنگير نيامد ، تا به سبب آن جرءت و سفالت به توبيخ اقران و تقريع اكفا مأخوذ [
a
142 ] گشت ، و عثور پادشاه به رذالت او درست شد ، و او را حبس و قيد فرمود ، و جهت تهذّب سياست و تأكيد سيادت او را در غلّ ذلّ كشيد . و از اين سبب گفتهاند كه : كم من عزيز أذلّه جهله و كم من ذليل أعزّه عقله . و احوال دشمن او كه از آن تقييد و تصفيد بر او چگونه تسلّط يافت و از روى حقد و سر حسد خبث طينت ظاهر گردانيد ، و در تضريب و سعايت مبالغت نمود ، و نواير آن فتن و دواير آن محن را مايه داد ، و اجانب و اقارب را در آن تثوير و تأرّث شريك خويش گردانيد ، و هرلحظه خبثى تازه و افترايى هرزه به شاه مىرسانيد ، و شاه را بر قتل و صلب و نهب او مىداشت .
و ديگرى كه به صفو عقيدت موصوف بود و به رشاد و سداد معروف ، به چه طريق افناى آن نايره و امحاى آن دايره از فرايض مىداشت ، و مكارم اخلاق خود را به واسطهء آن الطاف چگونه ظاهر كرد ، و از متانت راى دفع ضرم را چگونه تقديم نمود ، و عاقبت خاطر پادشاه را از كدرت غضب و شوب خشم چون پاك